سه شنبه, ۶, تیر ۱۳۹۶

جارچی ۵

با عرض تسلیت به شما عزیزان بمناسبت ایام شهادت حضرت رقیه(س) و رحلت جانسوز برادر عزیزمون آقا مهدی توفیقی مخصوصا به دوستان دوره ۱۴ ایمون که این روزا خیلی بهشون سخت گذشت.
جارچی 5
جار(بخوانید ناله،داد،آه…) اول
انگار همین دیروز بود. سال ۱۳۸۶٫ وقتی قرار شد برای جذب دوره ۱۴ در کانون منطقه ۱۶ آزمون ورودی برگزار کنیم. مسئول دوره ها مویدی ، جودوی، اکبری و … یادم است دانش آموز درشت هیکلی بود. وقتی می خندید روی گونه هایش سرخ می شد. بی سروصدا و محجوب ؛ خنده هایش هم صدا نداشت! از ابتدا مودب بود. کم سوال می پرسید و هر وقت هم می خواست چیزی بگوید یا بپرسد اولش می گفت آقاااا… و این واژه را می کشید تا گلویش باز شود و مابقی حرفش را بزند.
راستی گفتم گلو… اصلا این گلو برای ما داستانی شده!
گلویی که از سوز حسین(ع) سوخت و به خس خس افتاد. انگار غم حسین بغض شده بود و آنقدر سنگین و درشت که راه نفسش را گرفت. و چه زیبا رفتنی… گناهی که نداشت اما اگر چیزی هم مانده بود کفاره اش را داد؛ پاک پاک پاک.
آقا مهدی رفت و معنا شد برایمان که “چه زود دیر می شود!” اما محمد ، حسن ، علی، مجید، هادی، محمدرضا و … هستند همچنان دور رو برمان؛ دیر نشود…

جار دوم
به بهانه ی مهدی…
اومده بود پیشم.حال عجیبی داشت. بهم گفت من رفتنی ام و یه سوال دارم. گفتم: این چه حرفیه؟ گفت: همه دکترا گفتن من می میرم! گفتم: دکتر دیگه ای ،خارج از کشور یا…؟ گفت: همگی اتفاق نظر دارن ،باید غزل خداحافظی رو بخونم! گفتم: این حرفو نزن، خدا کریمه ایشالا سلامتی میده با تعجب نگاهم کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟! دیدم حرفش حقه و نمیشه با این حرفا گولش زد.
گفت از وقتی فهمیدم رفتنی ام خونه نشین شدم و دیگه دلم به کار نمی رفت. کارم شده بود غصه خوردن و گوشه گیری. تا اینکه یه روز به خودم گفتم تاکی منتظر مرگ بشینم و تصمیم گرفتم از خونه بزنم بیرون. مثل همه شروع به کار کردم ،اما با بقیه فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت. خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم اذیتم نمی کرد ،با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه!
از خوشحالی مردم واقعا خوشحال می شدم و برای گرفتاری شون از ته دل غصه می خوردم. اگه کاری از دستم برا کسی برمیومد دریغ نمی کردم و بی منت کمک می کردم. خلاصه اینکه این ماجرا نگاه منو به زندگی عوض کرد و آدم خوبی شدم. حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدنو ازم قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونطور که شنیدم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه.
در حالی که برقی در نگاهش بود خدا حافظی کرد . داشت میرفت که زدم پشتش و گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست یک ساعت، یک روز یا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کلافه شده بودم وهم ازتعجب داشتم شاخ در می آوردم. گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که من نمیرم؟ گفتن: نه. گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! 
خلاصه حاجی مارفتنی هستیم، وقتش فرقی داره مگه؟!
جارچی 5
جار سوم
خب حالا اشکهاتون رو پاک کنید تا در ادامه جارچی چند تا داستان بامزه براتون تعریف کنم.
بشنوید از یه دوره هشتی (دوره نگو ، ستون کانون بگو)با غیرت و با تعصب که حدیث طلب علم رو معنا کرده و مصداق اصلی زگهواره تا گور! شده. شنیدیم آقا جواد با این کهولت سن تازه یاد تصدیق افتاده! 
به گزارش خبرگزاری جارنیوز کتاب آیین نامه ی رانندگی در دست ایشان رویت شده و ایشان در حال تست زدن بوده. حالا اینکه چطور شده ایشان به فکر تصدیق گرفتن افتادن و چه ارتباطی بین گواهینامه رانندگی دقیقا! یعنی دقیقا بعد از ازدواج می تونه وجود داشته باشه، الله اعلم!
آقا جواد! شیرینی عروسی رو که ندادی حاجی، حداقل شیرینی گواهینامه رو یادت نره!

جارچی 5
جار چهارم
کانون منطقه ۱۶ باز حادثه آفرید. شنیده شده شب جمعه یعنی بعداز هیئت کیمیای نظر یه فرد مجهول الحالی به حسینیه دست برد زده و اشیای قیمتی ای رو به سرقت برده. حالا به نظرتون چی رو می تونه برده باشه که برای ما از همه چیز قیمتی تر باشه؟
چند لحظه چشماتون رو ببندید و فکر کنید که در حسینیه چه چیزی برای شما از همه مهمتر و با ارزش تره! بستی یا نبستی؟ حرف دارم آخه.
حالا باهم بررسی می کنیم. اگه آمپلی فایر و میکسر نباشه هیئت مختل میشه؟ نه ، خب مداح بلندتر می خونه! اگه باند ها نباشن یا کم باشن چی؟ بازم نه ، به همون دلیل قبلی. اگه فرش ها نباشن چی؟ خب رو زمین می شینیم. اگه پشتی ها و صندلی ها نباشن؟ اینکه دیگه معلومه نه! اگه سماور و قابلمه و کتری و کلا آشپزخونه نباشه؟ اینا هم خیلی مهم نیستن! پس اون چیز با ارزشه چیه؟
یک کلمه؛ شیر! شیر دستشویی ها اگه نباشن عمرا هیئت جلو نمی ره! پس مشخص شد دزدی که به نخبگان می زنه هم خودش نخبه است!!

جار پنجم
پنجشنبه صبح یعنی صبح هیئت کیمیای نظر، یک هیئت بیست سی نفری از طلاب و دانشجوهای مشهد که در مجموعه های تربیت محور فعالیت می کنن برای کسب تجربه و آشنایی با برنامه های کانون به کانون سید الکریم اومده بودن و جلسه ی مفصلی با مسئول بنیاد داشتند.
تا اینجای قصه همه چیز عادیه و چیز جالبی نداره. اما مگه میشه جارچی یه چیزی که جالب نباشه رو بگه! داریم؟ اصلا داریم؟!
اما جالب اینجاست که ساعت ۲ صبح به تهران می رسن. از قضا اون شب هم تا صبح بارون می بارید، باریدنی! این دوستان تصمیم می گیرن از راه آهن برن حرم سید الکریم(ع)؛ که کاش نمی رفتن. حرم تا نماز صبح بسته است. زیر باران تا نماز صبح. پس از نماز صبح تصمیم می گیرن برن کانون. از یه نفر آدرس میدون غیبی رو می گیرن، طرف میگه: همین جاست، نزدیکه! و این دوستان پیاده زیر بارون شدید از حرم به کانون روان میشن! سی نفر! خیس آب!
بعد از نماز ظهر هم که رفتند مسجد صفا.
ما حساب کردیم. گفتیم اگه این سی نفر از مشهد تا تهران با قطار اتوبوسی اومده باشن(کف قیمت!) هر نفر ۱۲هزار تومن به عبارتی می کنه ۳۶۰ هزار تومن. هزینه ترنسفر و غذا و … رو در نظر نمی گیریم، اذیت های مسیر و سختی راه را هم.
کلا با آقا رسول کار داشتن و یه نفر دیگه تو مسجد صفا. اگه برای این دو بزرگوار بلیط هواپیما هم می گرفتند نفری ۱۳۰ هزار تومن باز به ۳۰۰ هزار نمی رسید. تازه اونجا کل اعضای مجموعه شون می تونستن از آقایون استفاده کنن نه ۳۰ نفر!
جارچی 5
جار ششم
اما جار ششم. خبردار شدیم مدتی است معاونت ارزیابی در کانون به مسئولیت آقای قومی راه اندازی شده و باز یه دوره هشتی قسمتی که مدتها معطل بود رو سامان داده. دم همه بزرگا گرم ، مخصوصا دوره هشتیاش. اینو نوشتیم که بگیم پرچم دوره هشت همیشه بالاست! 
زین پس چشم جهان بین آقا رسول در دستان با کفایت آقا قومیه و ایشون از نزدیک تمام ارزیابی ها رو انجام و گزارش میدن. بدین منظور کنترل نا محسوس در کانون ها فعال میشه و آقای قومی با چهره مبدل! و در نقاب سر وقت شما میان. مثلا ممکن با چهره گنارو گتوزو (به جهت شباهت زیاد!) بازیکن سابق تیم میلان بیاد یا اگه یه خورده دیگه به خودش برسه شاید بتونه در چهره پائولو مالدینی هم مبدل بشه!! به هر حال مراقب کردارتون باشید.

یادگاری
اینم یه عکس یادگاری که خودتم نداری! 
با تقاضایی که از دوستان کردیم من باب فرستادن عکس هاشون، گویا صدای ما رو شنیدند . این عکس و متن زیر رو حجت الاسلام حاج آقای اکبری برامون ایمیل کردند که برای خود ما هم جالب بود. این عکس حدود سال ۱۳۷۸ گرفته شده.
نقل از حاج آقا اکبری:
با عرض سلام و ادب
حقیر در دبیرستان مشغول به تحصیل و شاگرد جناب آقای مظفریان بودم. از آنجا که ایشان از همرزمان آقایان کردی و عباسی در گردان عمار لشکر۲۷ بودند، و از علاقه ی من به مباحث مربوط به دفاع مقدس آگاهی داشتند، این افتخار را به من دادند تا در اردوی راهیان نوری که همراه با گروهی عازمش بودند،همراهشان باشم. من آن گروه را نمی شناختم ولی در این سفر معنوی، صفا و صمیمیتشان را درک نمودم.آری آن گروه،همین کانون نخبه بود که در آن زمان به یک اتوبوس محدود می شد.
این تصاویر که خودم عکاسشان بودم یکی در دوکوهه است و دیگری در کناراروند. درباره تاریخ و افرادش از بزرگان کانون سئوال فرمایید.
موفق باشید


مسابقه: اون کله ای که پشت آقای طهماسبی هست برای کی می تونه باشه؟؟

 

جارچی 5

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*