دوشنبه, ۸, خرداد ۱۳۹۶

خرمشهر آمدیم، کربلا آمدیم، قدس هم می‌آییم …( حاشیه نگاری اردوی خرمشهر – قسمت دوم )

“حاشیه نگاری اردوی خرمشهر نوروز ۹۵”

🇮🇷🇮🇷🇮🇷خرمشهر آمدیم، کربلا آمدیم، قدس هم می‌آییم…🇮🇷🇮🇷🇮🇷

“قسمت دوم”

تا ساعت حرکتِ اتوبوس‌ها، نیم ساعتی بیشتر نمانده بود، هنوز ده نفر هم نشده بودیم. دو نفر برای مستندسازی، چند نفر برای آشپزخانه و کار یدی و دو نفری که اولین بار بود می‌دیدیمشان. اواسط راه متوجه شدیم آن دو نفر، اوستاکار هستند که وصفشان بماند برای بعد فقط همین رو بدونید، با این‌که از همهٔ ما سن و سال بیشتری داشتن، تو کلِ مدت سفر سرحال‌تر و آماده‌تر از ما بودند و ما رو به خط می‌کردند.
مقید بودیم تا حداقل یک ساعت معطل نشدیم حرکت نکنیم، این منظم‌ترین روال برنامهٔ اردو هامون بود؛ تو این چند سال خوب تمرین کرده بودیم و همه بهش پایبند بودیم. باید زودتر راه می‌افتادیم تا شب برسیم، استراحت کنیم و از صبح بریم سراغ پروژه‌ها. بالاخره بعد جمع شدن همهٔ دوستان و بار زدن وسایل، اتوبوس با کلی تأخیر آماده شد. راننده، آدم باحال و باصفایی بود. از همون اول با بچه‌ها گرم گرفت و با کلی خنده و شوخی راه افتاد.
این بار هم دل توی دلمان نبود؛ دوست داشتیم زودتر برسیم و کار رو شروع کنیم. از دعا، نذر، صدقه و هرکاری که به عقلمان می‌رسید کوتاهی نکردیم تا سالم برسیم. بعد چهارده ساعت، حوالی یک بامداد رسیدیم. الآن خرمشهر هستیم…«حی السوره» روستای سوره! نزدیک خرمشهر بودیم و فاصلهٔ زیادی با بندر نداشتیم؛ محوطه و اسکله‌ها را به راحتی می‌شد دید. محل اقامتمان هم یکی از حسینیه‌های روستا بود، «حسینیهٔ حیدریه» که نزدیک محل کارمان هم بود. به حسینیه که رسیدیم همه وِلو شدیم؛ خسته و کوفته. باید زودتر می‌خوابیدیم تا فردا صبح کار رو شروع کنیم…

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*