پنج شنبه, ۸, تیر ۱۳۹۶

سوریه: آغاز پرده پایانی

به نظر می آید که این روزها در آنکارا و ریاض خواب راحت به چشم کسی نمی آید، چرا که دورنمای یک دولت سنی که این دو کشور در نظر داشته اند در بخش بزرگی از سوریه برپا کنند، در نتیجه حمله نیروهای دولت سوریه در شمال حلب آرام آرام در حال نقش بر آب شدن است؛ حمله ای که در نتیجه آن احتمال دارد به زودی خطوط تدارکاتی حساس ترکیه به نیروهای اپوزیسیون سوریه در اطراف شهر حلب قطع شود و آزاد سازی خود این شهر نیز اجتناب ناپذیر به نظر می رسد.

موفقیتی که نیروهای دولتی و متحدانش بر روی زمین کسب کرده اند، گواهی است بر  روحیه و پایمردی آنها با وجود درگیر بودن بی وقفه در کشمکشی پنج ساله. کلید این تقویت روحیه و موفقیت در شکست دادن نیروهای مخالف- که تا همین چند ماه پیش دست بالا را داشتند- حمایت هوایی، ارتباطاتی و لجستیک روسیه بوده است. تصمیم مسکو مبنی بر دخالت در سوریه در پایان سپتامبر سال گذشته شاید در ابتدا آبستن خطراتی بود، اما تاکنون توانسته درستی خود را به اثبات برساند و شاید حتی فراتر از انتظارات اولیه، برای خود اعتبار کسب کند.

اکنون این مسکو است که حرف اول را می زند و نه واشنگتن، واقعیتی که شکل گیری جهانی چند قطبی را اعلام می کند  و نشان از بهبودی  حیرت انگیز روسیه از وضعیت وخیمی است که در سراسر دهه ۱۹۹۰ به آن مبتلا بود و تقلا می کرد از مشکلات ناشی از سقوط اتحاد جماهیر شوروی خود را بیرون بکشد. از برداشته شدن داس و چکش از بالای کرملین چندان نگذشته بود که طرفداران بازار آزاد عنان گسیخته از ایالات متحده و بقیه نقاط غرب هجوم آوردند تا در عوض پرداخت یک وام از سوی صندوق بین المللی پول که برای جلوگیری از فروپاشی اقتصادی کامل ضرورت داشت، داروی دروغین نئولیبرال را به این کشور تحمیل کنند. پیشینه کار نشان می دهد که در نتیجه این وضعیت، به جای آنکه از این فروپاشی  جلوگیری شود، در اثر اصلاحات ساختاری ای که یلتسین و دیگر  نوکیشان روسی گرویده به این مذهب جدید به اجرا گذاشتند، این فروپاشی تسریع نیز شد.

در واشنگتن هلهله «پایان تاریخ» را با خنده جشن گرفتند. هرچند که آنها اکنون دیگر نمی خندند.

روزهایی که رئیس جمهور آمریکا می توانست گوشی تلفن را از واشنگتن بردارد و با متحدین آمریکا در خاورمیانه سخن بگوید و اوامرش به اجرا گذاشته شود سپری شده اند. بی کفایتی دولت اوباما در اتخاذ یک تصمیم و لقمه بزرگ تر از دهان برداشتن فاجعه بار آن در افغانستان و عراق، قدرت و اعتبار آمریکا را به شدت تضعیف کرده است. حتی اگر رئیس جمهور بخواهد سیاست شدیدتر و ثابت قدم تری را نسبت به منطقه و کشمکش در سوریه در پیش بگیرد، هزینه های چنین اقدامی نه تنها از نظر مالی بلکه از نظر حمایت سیاسی و عمومی در داخل کشور، موجب می شود چنین تصمیمی به عنوان یک پیشنهاد جدی نادیده گرفته شود. در واشنگتن چیزی که زمانی به نام سندروم ویتنام شناخته می شد، اکنون به سندروم عراق تبدیل شده است.

از سوی دیگر ولادیمیر پوتین رئیس جمهور روسیه با علم به اینکه محبوبیت و حمایت ها از او در داخل کشور همچنان به قوت خود باقی می ماند، در امنیت خاطر عمل می کند؛ جایگاهی که با یک نرخ مقبولیت مداوم حدودا ۸۰ درصدی، پوتین را مایه رشک همتایان غربی اش کرده است. احتمالا زمانی که مورخان نسلی دیگر از نگاه جدیدی به این دوره و بحران نگاه کنند و با فاصله گرفتن از زمان حاضر این وضعیت را مورد بازاندیشی قرار دهند، شعور تاکتیکی، سیاسی و رهبری پوتین را تقدیر خواهند کرد. همین وضع در مورد سرگئی لاوروف وزیر امور خارجه او مصداق دارد که جان کری همتای آمریکایی اش را به نقش یک شاگرد نوآموز مستاصل تقلیل داده است که با وحشت به تکلیف نهایی این دوره کارآموزی نگاه می کند.

گواه این وضعیت را می توان در نتیجه گفتگوهای اخیر بر سر درگیری های سوریه در مونیخ مشاهده کرد. روسیه با حضور لاوروف در حالی وارد گفتگوها شد که کارزار هوایی اش در اوج خود قرار داشت و در حالی آنجا را ترک کرد که توانسته بود به توافقی دست یابد که باید آن را نتیجه همین کارزار هوایی پرقدرت دانست. اثرات این موفقیت را می توان با انتشار سریع این موضوع از سوی آمریکا و متحدانش و در نحوه چنگ انداختن آنها به قصه خیالی «شورشیان میانه رو» سنجید.

شنیع ترین نمونه از این گونه اظهارنظرها را می توان در اظهارات سال گذشته دیوید کامرون نخست وزیر انگلیس در مباحث پارلمان پیرامون مشارکت انگلیس در درگیری های سوریه یافت. او ادعا کرد که ۷۰ هزار نفر از این شورشیان میانه رو در سوریه حضور دارند و تنها در انتظار برقرار کردن یک دمکراسی لیبرال دوست داشتنی و خوب در دمشق در فردای روزی هستند که اسد مجبور به کناره گیری شود؛ اظهاراتی که فریادهای خنده را در همه جا جز سوریه باعث شد؛ کشوری که «میانه روهای» کامرون بخش بزرگی از آن را به یک جهنم مجسم تبدیل کرده اند.

باید گفت تنها میانه روهایی که در سوریه می جنگند، سربازان ارتش عربی سوریه هستند که ترکیبی است از سنی ها، شیعیان، علوی ها، دروزی ها و مسیحیان. آنها و متحدانشان نیروهای غیرفرقه گرا را در این کشور و منطقه تشکیل می دهند و درگیر کشمکشی بی رحمانه علیه مرتجع ترین و واپسگراترین جریان افراط گرایی در جهان هستند که جهان از زمان فجایع پل پوت و خمرهای سرخ در کامبوج به خود دیده است.

برای عربستان سعودی و ترکیه اتخاذ مواضع شدید یک چیز است وعمل کردن به آنها چیزی به کلی متفاوت. بعد از آنکه ترکیه یک بمب افکن روسی را چند ماه پیش تر سرنگون کرد، جهان تکلیف خود را با اردوغان روشن کرد. رئیس جمهور ترکیه یکراست نزد متحدین ناتوی خود رفت و خواستار اجرای بند پنج این پیمان شد که اعضای آن را متعهد می کند  در صورت مورد تهدید قرار گرفتن، دست به دفاع جمعی از یکدیگر بزنند. درخواست او از سوی اوباما رد شد و تعجبی نداشت که با توجه به دلایلی که در دست داشت، از آن پس نسبت به صحت اعتبار اردوغان به عنوان یک متحد تردید کند. تلاش ترکیه برای مطرح کردن کردهای سوریه به عنوان یک تهدید تروریستیِ هم ردیف داعش نیز در واشنگتن پذیرفته نمی شود، چرا که کردها به عنوان یک عنصر زمینی ارزشمند در مبارزه علیه داعش تلقی می شوند و با همین ذهنیت است که آنها از پشتیبانی هوایی آمریکا و روسیه برخوردار شده اند.

با تقویت حضور نظامی روسیه در داخل و اطراف سوریه و با نومیدی فزاینده آمریکا از نقش مزورانه اردوغان در کشمکش سوریه، همچنین ستیزه جویی دست نشانده عربستانی آمریکا  نسبت به ایران و برخورداری از یک پیشینه ضد حقوق بشری که هر سخنی را در حمایت از این پادشاهی به فریاد تزویر و دورویی تبدیل می کند، وقتی که نه تنها پای آینده سوریه بلکه آینده منطقه به میان می آید، می توان گفت که در یک نقطه عطف به تمام معنا قرار داریم. با توجه به شرایط موجود، هیچ شکی باقی نمی ماند که تشدید تهدید به حمله ای ائتلافی به رهبری عربستان به سوریه، زمانی را که ایران و روسیه نیروهای زمینی خود را در شماری قابل توجه روانه عرصه کنند، تسریع می کند.

پرده دوم درگیری ها در سوریه به زودی به آخر می رسد. پرده سوم و آخرین پرده در حال آغاز شدن است.

*جان وایت

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*