شنبه, ۲۸, مرداد ۱۳۹۶

دیدار نامه ( به روایتی دیگر)

سجاده ی سفید رنگ اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد
چند ردیف پارچه های سبز رنگ که صفوف نماز را مشخص میکردند عمق نزدیکی را بهتر نشان میداد
نمازی در راه بود و امام جماعتی و مامون هایی که در پشت سرش قامت خواهند بست
دوربین ها مستقر بودند و با بچه ها مصاحبه میگرفتند
روحانی ای که ظاهرا هماهنگی امور به عهده ی او بود تذکر هایی را داد و برنامه هارا شرح داد
-صورت حضرت اقا رو نبوسید
-مدال هاتون رو دست میگیرید و میرید یکی یکی تقدیم میکنید و و صحبت میکنید
در انتهای تصورم این بود که مینشینیم و میگویند اینها مدال اورده اند و اقا هم دقایقی صحبت کنند و ما هم خوشحال برگردیم
حالا قرار بود تن به تن و قامت به قامت رهبر قرار بگیرم سلام کنم و او جواب سلامم را بدهد
نشسته بودیم و خنده و استرس و فکر این که چه بگوییم؟؟
چایی بیت را نخورده بودیم که انهم قسمت شد
دو صف اول خالی بود و ما نمیتوانستیم ان جا بنشینیم
سردار جعفری وارد شد و با بجه ها دست داد
کم کم فضا شلوغ شد
همه سر پا بودن و کوچه ای وا کرده بودن
و ایشان امدن
با قدم هایی متوازن و دستی به نشانه ی احترام بلند شده،به افراد واقع در صف سلام میکردن و جلو میامدن و من میدیدم که چشم در چشم افراد میدوختند و و مکثی میکردند و تو متوجه میشدی که رهبرت به تو توجه کرد

و انجا بود که فهمیدیم این مرد چقدر سالخورده ی دوران شده است

پیرمردی با عرقچین مشکی مکبر بود و ما اماده ی بستن تکبیر

نماز که تمام شد به سمت قاب مدال ها رفتن و ما هم در صف قرار گرفتیم

دست اقا بوسیده میشد و رهبر پیشانی بچه ها را میبوسید، دست در دستت میگذاشت و برایش میگفتی که مدال ناقابلی را اهدا کرده ای و دوباره بوسه ای به پیشانی ات هدیه میکرد
انها که زرنگ بودند در اغوش کشیده شدند
عده ای با رهبرشان گپ زدند و گفتن که اینها همه برای این است که نشان دهیم ما نگران انقلابیم و پای نظام ایستاده ایم
عده ای طلب دعای خیر کردن و بعضی ها هم یادگاری گرفتن

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*