شنبه, ۱, اردیبهشت ۱۳۹۷

دیدار نامه (حاشیه نگاری دیدار با آقا)

باسمه تعالی

قرار بود ساعت ۱۱ جلوی در کانون امام حسن ع منطقه ۱۶ باشیم که به اتفاق بریم بیت، برای دیدار آقا. ساعت ۱۰:۴۵ دقیقه از خونه زدم بیرون، موتور رو آتیش کردم و بی معطلی رفتم سمت کانون. هنوز به کانون نرسیده بودم که موتورم بنزین تموم کرد و مجبور شدم بذارمش کنار خیابون و بقیه مسیر رو تا کانون بدُوَم. در حین دویدن همش با خودم میگفتم احتمالا لیاقت این دیدار رو ندارم و به خاطر همینه که بد آوردم و بنزین تموم کردم.

در حالی که بدنم از عرق خیس شده بود و تو کت و شلوار میسوختم، رسیدم به بچه ها. بعد سلام علیک، دستگیرم شدم که یه سری هنوز نیومدن و تازه بعضی ها هم قراره جلوی در بیت به ما اضافه بشن (البته انتظار این مساله رو داشتم).

بعد از چند دقیقه معطلی تو کانون امام مجتبی ع، رفتیم که سوار مینی بوس بشیم (درست حدس زدید راننده مینی بوس آقا حسنی بود، همون کسی که تو اغلب خاطرات اردویی ما شریکه). وقتی سوار اتوبوس شدیم دیدیم امید کاشی هم با ما اومد. اولش کمی تعجب کردیم چون امید تو لیست بچه ها نبود، بعدش فهمیدیم که بنده خدا داره به این امید میاد که اگه یه نفر نیومد خودشو جای او جا بزنه و بره داخل بیت. بنده خدا چند هزار صلوات هم نذر کرده بود که بتونه آقا رو ببینه، دله دیگه حساب و کتاب سرش نمیشه.

حدود نیم ساعت طول کشید تا رسیدیم نزدیک در بیت، کمی که منتظر شدیم بقیه بچه ها هم به ما پیوستن از جمله مسعود شفایی که برای چفیه آقا نقشه کشیده بود ولی برای اینکه دست زیاد نشه تا لحظه آخر صداشو در نیاورد. تا لحظه ای که میخواستیم وارد بیت بشیم دو نفر از اعضاء لیست نیومده بودن؛ یکی سبحان اسفندیار و اون یکی آقای کاظم زاده. تازه اونجا بود که فهیمیدم محمد تقی هم تو لیست نبوده و میخواسته به جای غایب های لیست خودشو جا بزنه (البته بدون نذر صلوات).

داشتیم میرفتیم تو که از بد یا خوب روزگار آقای کاظم زاده به جمع ما اضافه شد. تنها کسایی که از اومدنش خیلی خوشحال نشدن آقایان کاشی و دهقانی بودند (حسادت، جزء لاینفک عشقه…)

بچه ها دونه دونه رفتند داخل و فقط من مونده بودم و آقا رسول و اون دو تا عاشق و یه جای خالی که سبحان اسفندیار باشه. آقا رسول که استاد مدیریت بحرانند اومدند و به این دوتا رفیق ما گفتند که باید بین شما قرعه بزنیم، اگر شد که هر دو رو میفرستیم داخل ولی اگه نشد اونی میره داخل که تو گل یا پوچ برنده بشه. سریع یه سنگ برداشتند و از امید پرسیدن که گل تو کدومه؟ امید، بنده خدا دست راست آقا رسول رو انتخاب کرد، غافل از اینکه گل تو دست چپ ایشون بود و این یعنی محمد تقی دهقانی میشه سبحان اسفندیار!!!…

اینکه امید چه حالی پیدا کرد رو باید از خودش بپرسید ولی هر طور که بود ماهایی که تو لیست بودیم به همراه محمد تقی رفتیم داخل بیت.

وقتی وارد بیت شدیم، تقریبا نزدیک نماز بود، سر صف های نماز منتظر نشسته بودیم که نماز رو به امامت آقا اقامه کنیم. باورمون نمیشد که قراره نماز رو پشت نائب امام زمان بخونیم؛ هر کی از هر فرصتی که پیدا میشد استفاده میکرد تا خودشو به صف اول نزدیک کنه، صفوف ابتدایی انقدر فشرده شده بود که سید صالحی هم به زور جا شده بود چه برسه به هادی مرامی.

بالاخره وقت نماز شد و پس از اذانِ یکی از حضار، گفتند که آقا می خواند تشریف بیارند، بچه ها سعی می کردند با نخبگی خاصی استرس و اضطرابشون رو پنهون کنند، لحظه ها خیلی کُند میگذشت، ثانیه به ثانیه به استرس و نگرانی ما اضافه میشد، ضربان قلبمون با یه تقریبی خوبی به بی نهایت میل میکرد، همه عکاسا و محافظا جمع شده بودند جلوی در ورودی، نمی دونستیم خوابیم یا بیدار،….

دیدار روی دلبر دانی چه ذوق دارد؟                                              ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد

رویایی که کانونی ها ۱۳سال انتظارش رو میکشیدند به وقوع پیوست، چشم ما به جمال محبوب روشن شد، در حالی که بدون پلک زدن محو تماشا بودیم، آقا با طمانینه ی زاید الوصفی وارد جمع شدند و با لبخند شکّرینی از حضور ما استقبال کردند. من که قرار بود با اومدن ایشون صلوات چاق کنم بی اختیار فریاد زدم: «سلامتی ولی امر مسلمین، امید دل مستضعفین، صلوات بفرست»

آقا بعد از مختصری خوش آمدگویی به سمت سجاده رفتند(طبیعی بود برای نماز مشتاق تر بودند تا دیدن ما). بعد هر نماز سریع بلند میشدند و روی صندلی کنار سجاده می نشستند، گویی که درد پاهاشون به ایشون اجازه نشستن زیاد رو نمیداد. ما که عطش دلمون از مختصر ملاقات قبل از نماز سیراب نشده بود بی تاب فرصت بعد از نماز بودیم. نماز که تموم شد مدال ها رو نزدیک آقا آوردند و بچه های مدال آور به خط شدند تا دونه دونه خدمت آقا برسند و مدال هاشون رو به آقا تقدیم کنن و بگن مدال برای چه مسابقاتی بوده و چه رنگی داره. بچه ها که احساس میکردند برگه سبزی رو پیشکش آقا کردند یکی یکی عاشقانه دست آقا رو بوسیدند و با رندی تمام سعی کردند از آقا تحفه ای به تبرک دریافت کنند. آقا سر هر کدوم که می اومدند رو می بوسیدند و براشون آرزوی توفیقات روز افزون میکردند.

مدال آورا که به آخر رسیدند یه حلقه ای تشکیل شد گِرد آقا از کادر مجموعه، آقا با اقتدار و عزتی بی نظیر شروع به صحبت کردند:

کسب رتبه‌های برتر علمی نشانه‌ی استعداد و پیشرفت‌های علمی فرزندان انقلاب است و این نشانه‌ها و پیشرفت‌ها همان چیزی است که به قدرت و اقتدار درونی کشور می‌افزاید.

۳ نظر

  1. عالی بود. خوشا به سعادت این بچه ها. خوشا به سعادت نویسنده، بیچاره امید کاشی….

  2. عالی بود. خوشا به سعادت نویسنده، خوشا به سعادت دهقانی، بیچاره امید کاشی…

  3. فک کنم نویسنده دوره هشتین…
    درسته؟؟؟

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*