جمعه, ۱, تیر ۱۳۹۷

استنطاقیه۴:کمک ۳۰ میلیونی برای دستشویی کانون ها

باز با یه استنطاق دیگه اومدیم خدمتتون. فک کنم تو این چهار قسمت متوجه شدید که هر هفته جمعه ها باید منتظرمون باشید. اگه روی عکسا کلیک کنید خیلی واضح تر میتونید ببینیدشون.
شوخی: در ضمن ما این فرصت رو برای عزیزان دوره پنجی قائل بودیم که از خودشون دفاع کنن ولی تا الآن هیچ پیامی دریافت نکردیم.
بریم سراغ ادامه‌ی استنطاق آقای شهبازی:

تا حالا کسی به خاطر مطالبی که نوشتید تهدیدتون کرده؟

یکی دوبار شکایت کردن یا تهدید به شکایت کردن ولی ختم به خیر شده
تا حالا اسمتون رو تو اینترنت سرچ کردید؟
بله. از وقتی کتاب هام چاپ شده اسمم و اسم کتاب هام رو سرچ میکنم هر چند روز ببینم کسی درباره اونها چیزی نوشته یا نه
وقتی عصبانی میشید چیکار میکنید؟
کارهای بدی که خیلی ها موقع عصبانی شدن میکنند
ترسناک ترین تجربه درد؟
یادم نمیاد
دردناک ترین تجربه ترس؟
نمیاد یادم. برعکس پرسیدید منم برعکس جواب دادم!
چه زمانی بهتر و بیشتر می نویسید؟
زمان خاصی نداره ولی معمولا شبا
کوتاه درباره تلویزیون؟
مورد توجه ترین عضو خانواده ها
پیکان؟
تنها خودرویی تو دنیا که روزی که آخرین نمونه اش تولید شد جشن گرفتن
کنترل زد؟
ای کاش زندگی هم داشت

shahbazi (6)اردوی مشهد. تابستان ۷۹ یا ۸۰٫ آقا عیسی محمدی درست لحظه عکس گرفتن تصمیم گرفتن که یک قاچ هندوانه را به این شکل در حلق بنده خدایی فرو کنند!

 دوستان دوران تحصیل یادتون هستند و هنوز باهاشون در ارتباطید؟
خیر تقریباً دیگر کسی نیست ، کانون که آمدیم ، دیگه رفاقت هامون در مدرسه ، بعد از تحصیل به پایان می رسید و فقط رفاقت های کانونی می موند. یکی دونفر هم که باهاشون رفیق بودیم ، ضد انقلاب شدند و ما ازشون جدا شدیم .
فضاتون در مدرسه چگونه بود ؟
من در راهنمایی و دبیرستان ، هیچوقت جزو شاگرد های اول نبودم و هیچوقت هم جزء رتبه های آخر نبودم . جزء افرادی بودیم که همیشه زیاد درس نمی خوندیم و رتبه هامون حدوداً بیست بود ، از همان موقع برای درس زیاد وقت نمی گذاشتم و وقتم را صرف کارهای دیگه می کردم . مثلاً روزنامه دیواری زدن در مدرسه ، برگزاری هیئت، کارهای فرهنگی- هنری، تئاتر و … بود و درس را فقط به این خاطر که بخونیم، می‌خوندیم .
راجع به فضای کانون آن زمان توضیح دهید .
کانون کلاً یه سالن بود ، در زیر زمین بودیم و سه تا تخته داشت . بعد ها که جمعیتمان زیاد شد ، مثلاً در همان یک سالن هم چند کلاس برگزار می شد و هم جلسه بود و… یک آشپز خانه هم در آن ته سالن بود و به شدت کانون سرد بود بعد ما شب ها که می خواستیم بخوابیم ، پشتی ها را دور بخاری می گذاشتیم و پتو هم کم بود . سعی میکردیم لااقل سرمون گرم بشه و اختلاف دمای سر و پامون حدود ده درجه بود . یک آب سرد کن  جلوی سجادیه بود که به آن می گفتیم چشمه و بجه ها با کتری می رفتند و از آن جا آب می‌آوردند و همه مردم تعجب می کردند . با همه‌ی سختی هاش ولی واقعاً شیرین بود و شاید برای خودم هم سؤال باشد که چطور آن شرایط را تحمل کردیم.
از دوران پیش دانشگاهیتون برامون بگید .
زمان ما در پیش دانشگاهی ، مدرسه خیلی برنامه ای نداشت و ماهم هفته ای سه روز به مدرسه می رفتیم . مجموعاً یادم می آید که من حدود ۱۶ ساعت در هفته درس می خوندم . بعد از عید هم ، کانون با ارتباطی که داشت ، هماهنگ کرد و ما بعد از عید ، به مدرسه امام خمینی رفتیم و شبانه روزی در آن جا می موندیم ، در آنجا هم خیلی درس نمی خوندم و یادم هست که در آن جا هم مجله و کتاب می خوندم تا کنکور دادیم و به کانون برگشتیم . انتخاب رشته هم که همینجوری از بالا زدیم و قبول شدیم .
از انتخابتون پشیمان نیستید؟
روی کاغذ من از انتخابم پشیمان هستم ولی خب فضای دانشگاه تهران خیلی به من کمک کرد و مثلاً ورود به روزنامه نگاری از همین جا آغاز شد و سال ۸۴ نشریه داغ سیاسی می زدیم و بعد خود به خود به این سمت کشیده شدیم و فهمیدیم که استعداد داریم و بیشتر سمت طنز رفتیم . پس در باطن برکات زیادی داشت ولی انتخاب رشته ، هر چقدر عاقلانه تر باشد ، بهتر است .
از کانون اخراج نشدید؟
من در سال دوم دبیرستان داشتم از کانون اخراج می شدم ، چون راهمان دور شده بود و این ها ولی با پر رویی تمام موندم و حتی در یک جلسه دوره آقا رسول همه بچه ها را صدا زدند برای جلسه مرا صدا نکردند و من هم در پشت در نشستم و بعد از جلسه باز با بچه ها گرم گرفتم . چند روز بعد یکی از دوستان مسئول تابلو کانون ۱۹ شد و به من گفت که بیا کمکم کن و من به صورت غیر رسمی ، معاونش شدم و بعد از مدتی از کانون پرید و من خودم کار تابلو را به تنهایی انجام دادم و علاقه ام ثابت شد و اخراجم منتفی. سال دوم دبیرستان مسئول دوره شدم و تقریباً هم اولین مسئول دوره از دوره خودمان بودم.
آیا موفقیت فقط در دانشگاه حاصل می شود؟
نه این گونه نیست ، دانشگاه برای کسی است که می خواهد کار علمی بکند و صرفاً برای مدرک به دانشگاه رفتن ، یک چیز مسخره ای است چون الان توانایی ها خیلی ارزشمند تر است . دیپلم را که گرفتی باید رفت سربازی و بعد دنبال حرفه ای که باید در آن کار کند و لزوماً نباید به دانشگاه رفت ولی خب بچه ها همه این فکر را می کنند که باید به دانشگاه رفت .

shahbazi (4)اردوی جنوب ۷۹ یا ۸۰٫ آب‌تنی در دز آن روزها هم جزو واجبات اردوی جنوب بود. دارم یکی از هم‌دوره‌ای‌های نحیف را در آب می‌اندازم. البته همین هم دوره‌ای نحیف دو بار بصورت اتفاقی دست و پای من را شکسته است! دلتان به حالش نسوزد! آقا مجید قلی‌بیگ خوشحال از این عمل من دارد از کادر خارج می‌شود.

توصیه شما برای ازدواج جوانان چیست ؟
سال اول دانشجویی که تمام شد ، من به مادرم گفتم که اگر تا آخر تابستان برایم زن نگیرید ، من اول مهر دیگر به دانشگاه نمی روم و او هم گفت چرا ؟ من هم گفتم که خب فضای دانشگاه خاص است من هم نمی توانم . اوایل به شوخی گرفتند و دیدند که جواب نمی دهد ، تهدید کردند و … خلاصه جوّش افتاد و پدرم هم در ۱۸ سالگی ازدواج کرده بود .به مادرم می گفت که به محمدرضا بگو که اگر کسی را می خواست خودش اقدامی نکند و به ما بگوید که خلاصه در ۲۱ سالگی عقد کردم .
در مورد ازدواج ، خانواده طرف مقابل خیلی برایم مهم بود ، اهل حلال و حرام بودن و حجاب و نسبت با انقلاب و ولایت و .. که بعضی هاش با تحقیق بدست آمد و بعضی هم با صحبت مشخص شد .
واقعاً به نظرم سن و سال خیلی مهم نیست و به شرایط فردی و درکی و رشد اجتماعی و بلوغ شخصیتی و اینها بستگی دارد و حمایت خانواده و شرایط مالی هم مهم است و سن خاصی ندارد ولی تا ۲۵ سالگی دیگر عقد کرده باید بود .
نظرتون راجع به وجود کانون و فلسفه بودن یا نبودنش را بگویید .
کانون که باید باشد چون بالاخره یک سری خلاء در نظام آموزش و خانواده ها و نظام رسانه ای که این ها باید پر شوند و به نظرم کانون جای مناسبی برای پر کردن این هاست . مخصوصاً این که آدم هایی که تک تک شاید نتوانند سبک زندگی تراز انقلاب اسلامی را داشته باشند ، در کانون این سبک را یاد می گیرند . بعد به قوتی که در کانون ایجاد شده ، خودشان قوی می شوند و می توانند دوباره برگردند به اجتماع و زندگی را در اجتماع هم داشته باشند . ولی اگر کانون نباشد ، وقت بچه ها طور دیگری پر می شود .

shahbazi (1)اردوی مشهد. فکر کنم تابستان سوم راهنمایی به اول دبیرستان. یعنی احتمالا سال ۱۳۷۹٫ قیافه عجیبم اصلا بخاطر فشار دستهای آقا رسول به دور گردنم نیست! آقا مجید قلی بیگ هم در تصویر مشخص هستن.

اگر ده سال به زندان محکوم شوید؟
اگر بدنامی همراه نداشته باشد به شدت ازش استقبال میکنم. ده سال میخوری و میخوابی، میخونی و مینویسی! فکرش رو بکن!
اگرجای حاج کاظم بودید آژانس شیشه ای چیکار میکردید؟
همین کارهایی که کرد بعلاوه فحش دادن به اون مدیر آزانس
دوست دارید در دوره چه شخصیتی زندگی میکردید؟
امام خمینی(ره)
دغدغه این روزها؟
کتاب جدیدی که دارم مینویسم
بهترین جای ایران؟
مشهد و شمال
آخرین کتابی که خوندید؟
رازهای دهه شصت
آخرین چیزی که توجه تان را جلب کرده؟
اروپایی ها چطور دوغ رو کشف نکردن. یعنی واقعا یکبار هم بصورت اتفاقی دستشان نخورده اب بریزه تو ماست!
اگه یک میلیارد داشتید؟
یک خانه می‌خریدم می‌نشستم توش. یک مغازه می‌خریدم می‌دادم اجاره و با پولش زندگی می‌کردم. سی میلیونش رو هم می‌دادم دستشویی های کانون‌ها رو درست می‌کردم!
بزرگترین اشتباه؟
رفاقت با بعضی ها!
با پول یارانه چه میکنید؟
اصلا نمیفهمم کی میاد و کی خرج میشه

با تمام قوا از آقای شهبازی تشکر می‌کنیم و برای ایشون آرزوی ده سال زندان بدون بد نامی (ترجیحا به دستور زلیخای زندگیشون) رو داریم.
هفته بعد انشاالله با یه شخصیت جدید میایم. منتظر نظراتتون و پیشنهادهاتون برای بهتر شدن استنطاقیه۵ هستیم.

۳ نظر

  1. این استنطاقیه عااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود .مخصوصا چند سوال آخر .خسته نباشی دلاور ! خدا قوت پهلوان !

  2. اگر ممکنه از اقای محمد حسین رفیعی هم استنطاق کنید.بسیار مثمرثمر و سازنده خواهد بود انشاالله.باتشکر، یاعلی ویاحق

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*