شنبه, ۲۸, مرداد ۱۳۹۶

استنطاقیه۳: معدن کار توبه کار یا نویسنده موفق!به همراه تصاویر عجیب و غریب

نام؟
محمد رضا
نام خانوادگی؟
شهبازی
تاریخ تولد؟
۱۶ خرداد سال ۶۵
کدوم محل زندگی کردید؟shahbazi (5)
تا کلاس اول ابتدایی را در اسلامشهر خواندم و بعد به یاخچی آباد اومدیم و دبیرستان را هم در مدرسه شهید بهشتی درس خواندم . دوم دبیرستان که بودم ، خانواده ، دوباره به واوان رفتن و من چون کانون بودم ، دیگر زیاد اهمیت نداشت که خانواده کجا زندگی می کنند و عملا ً من همان یاخچی آباد موندم .
چه رشته‌ای خوندید؟
بارتبه حدود ۳۲۰۰ در دانشگاه تهران ، رشته معدن (اکتشاف) قبول شدم و فوق دیپلم گرفتم و بعد درس را رها کردم و کنکور انسانی شرکت کردم ، این بار مؤسسه امام خمینی و رشته معارف قبول شدم و همچنان مشغول تحصیل هستم.
از دوران کودکیتون خاطره ای در ذهنتان دارید؟
خاطره زیاد دارم ولی قابل گفتن نیست ، خیلی شیطون و شلوغ بودم.
به ورزش یا تیم خاصی علاقه داشتید؟
مدتی باشگاه تکواندو رفتم ولی با روحیات هنر دوستم جور نبود و کمربند سبز گرفتم و بی خیال شدم. استقلالی بودم و خدا لطف کرد که از این جهالت خارج شدم و از فوتبال فاصله گرفتم ، من علاوه بر استقلال ، طرفدار منچستر هم بودم ، یکی از خاطرات جالبی که یادم می آید اینه که من سوم راهنمایی بودم و تازه اومده بودیم کانون و بازی جام باشگاه های اروپا بود ، منچستر برد و من هم خیلی خوشحال شدم و دور کانون چند دور دویدم؛ هنوز نگاه های آقا وحید از تعجب رو به یاد دارم .
روز اول مدرسه؟
چون از قبل پیش دبستانی رفته بودم خیلی برام محیط غیرعادی ای نبود و روز اول آمادگی ما گریه ها را انجام داده بودیم . به همین دلیل ، مهم ترین دغدغه ام در روز اول مدرسه این بود که بایکی از دوستانم که همسایه ما بود ، در یک کلاس باشیم بعد از مادرهایمان گل گرفتیم و رفتیم به ناظم دادیم و گفتیم که اگر میشه ، ما دریک کلاس با هم باشیم که اونم قبول کرد.

shahbazi (3)روز اول مدرسه(فک کنم همون دسته گل مذکور دستشونه)

دوران دبستان چطور گذشت؟
تو مدرسه همیشه جایزه های بالای صف را می گرفتیم و زرنگ بودیم ولی من شر هم بودم و یادم می آید که دماغ یکی را زدم و خون آمد ، در پرونده ام فرار از مدرسه ثبت شده بود ، حدوداً چهارم دبستان بودم که بچه ها رفتن بیرون که ساندویچ بخرند و من هم رفتم تا خودکار بخرم و بعد ناظم دید و برایم فرار از مدرسه ثبت کرد . راهنمایی هم که میخواستم در تیزهوشان ثبت نام کنم ، یادم است که مدیر خیلی تعجب می کرد که فرار از مدرسه یعنی چی ؟
از معلم هاتون چیزی یادتون مونده؟
یه معلم پنجم دبستان داشتیم به اسم آقای منصور که بعد ها هم رفتم و دیدمش و عرض ارادت کردم ، واقعاً آدم صالح و سالم و دلسوزی بود . درواقع وقتی ایشان را یادم می آید ، میفهمم که یک معلم چقدر می تونه در زندگی مؤثر باشه. در دوران دبیرستان یک معلم داشتیم به نام آقای چزانی که یک انسان خیلی خوب و شایسته ای بود که واقعاً از شاگردی ایشان لذت می بردیم .
از چه درس هایی خوشتون می‌اومد؟ از چه درس هایی بدتون می‌اومد؟
درس خاصی نبود ولی درس هایی مثل ادبیات و این ها را دوست داشتم ولی چون این درس ها معلم هاشون ، معلم های خیلی تاپی نیستند ، این علاقه را سرکوب می کردم البته معلم ادبیات اول راهنماییمون خیلی تشویقم کرد بابت شعرهایی که می نوشتم در آن زمان ، درس هایی هم بود که خیلی دوست نداشتم ولی همیشه نمره خوب می گرفتم ، مثل عربی و شیمی که معمولاً معلم های خوبی هم نداشتن ولی در سال دوم دبیرستان ، معلم شیمی بهتر شد و در سوم و پیش که آقای علیزاده شدند ، من خیلی پیشرفت کردم در درس شیمی.
مطالعات غیر درسی داشتید؟در چه مباحثی؟
بله من از همان اول مطالعات غیر درسی زیاد داشتم که آن هم به لطف پدرم بود ، همیشه برام کیهان بچه ها می خرید در روزهای سه شنبه و من هم اوایل نمی خوندم و بعد از مدتی عکس هاش رو نگاه کردم و بعد کمی جک هایش رو خوندم و بعد علاقه مند به خواندن شدم . یکی از کتاب های مؤثری که خواندم ، آن سوی جنگل خیزران بود که روایت سختی هایی بود که یک برادر و خواهر ، در جنگ ژاپن و کره می کشند و دوتایی باهم زندگی می کردند . از همان ابتدا به ادبیات داستانی و شعر و اینها خیلی علاقه داشتم .

shahbazi (2)جلسه فرهنگی در اردوی جنوب از راست به چپ آقایان:شهبازی، غنی پور، گلردی، عظیمی، رجبی
به نظرتون یه دوره ۶ای بین این همه دوره ۵ای چکار میکنه؟ آقای شهبازی فرمودند: دوره پنجیها آن موقع هم می‌دانستند تا یک دوره ششی بینشان نباشد نمی‌توانند امور را به سرانجام برسانند!

از چه سالی وارد کانون شدید ؟ چرا موندید؟
از سوم راهنمایی . حدوداً سال۷۹ . من از طریق آقا روح الله که پسر داییم هستند و کانون آمده بودند ، آشنا شدم . من و آقا روح الله قبل از کانون اومدنم ، یک تیم بودیم ، با هم دوچرخه بازی می کردیم و شر بازی در می آوردیم . بعد که ایشان به کانون اومدند ، تغییر کردند و من تنها موندم و از لج ایشان به کانون اومدم تا یا ایشان را از کانون جدا کنم و یا کانون را خراب کنم . اوایل سعی می کردم که به کانون ضربه بزنم و ضربه هایی هم به خیال خودم زدم . ولی بعداً دیگه فضای کانون منو گرفت و احساس استقلال و شخصیت به من بخشید و رفاقت های خیلی خوبی شکل گرفت و تمام جوانب باعث شد تا بمانیم . مهم ترین عامل کانون موندنم ، فضا و محیط کانون بود که خیلی صمیمانه و دوست داشتنی بود . احساس آرامش و شخصیت و احساسات مذهبی را یک جا داشت .
چه ویژگی خاصی آن زمان در کانون بوده که الآن وجود نداره؟
نمیشه گفت که الآن نیست ولی ما اون زمان در کانون زندگی می کردیم و بدون این که کلاس داشته باشیم ، گاهی کانون می رفتیم . مثلاً نماز ها را در کانون می خوندیم و در کانون زندگی می کردیم.
نحوه برخورد پدر و مادرتون با کانون چگونه بود ؟
من چون پسر داییم کانون می آمد و حاج آقای رجبی که داییم میشن هم حمایت کردند و پدر و مادرم هم خیلی کاری نداشتند و تشویق خاصی هم نمی کردند.
به جز درس خوندن در دانشگاه، کار دیگری هم می کردید؟
انواع کلاس های غیر درسی را شرکت می کردم ، از کلاس مداحی سعید حدادیان گرفته تا ادبیات و جلسه های سیاسی و بعد هم در دفتر بسیج بودیم و نشریه می زدیم و در کل هر کاری که به دانشگاه ربط داشت و به درس ربط نداشت را ما انجام دادیم . خیلی هم از سلف استفاده میکردم و یادم نمیاد که وعده ای بوده باشد که از دستم در رفته باشد.
سربازی رفتید؟
من با این نیت که باید سربازی بروم ، ازدواج کردم ، وقتی از دانشگاه انصراف دادم ، دفترچه را گرفتم که پست کنم ، وقتی برای واکسیناسیون رفتم ، چون عادت داشتم که مطالعه کنم ، کتابی هم همراه نداشتم ، همینطور که در صف منتظر بودم ، شروع کردم و دفترچه نظام وظیفه را خواندم تا رسیدم به معافی ها و دیدم که شرایط یکی از این نوشته ها شبیه من است و باز هم رفتم و واکسن را زدم و بعدش به چند نفر زنگ زدم و دیدم که شرایط معافی را دارم و معاف شدم ؛ این جا هم مطالعه به دادم رسید.
بعد از دانشگاه چه کارهایی انجام دادید؟
با چند تا از دوستان مؤسسه کاظمیون را راه اندازی کردیم ، مدتی در آن جا فعالیت کردم .در کاظمیون اولین کارهای حرفه ای روزنامه نگاری را انجام دادیم ، مصاحبه پیاده می کردیم و بعد از یک مدت ، آمدم به شهر ری در دفتر روزنامه ایران ، مشغول به کار شدم و تقریباً دبیر آن جا بودم ولی اسماً شخص دیگری بود ولی خب عملاً من بودم.  از سال ۹۱ هم به بخش فرهنگی سایت رجا نیوز رفتم ، در زمینه های کتاب و تلویزیون و سینما و … مشغول شدم . در کنارش هم در هفته نامه ۹ دی ، در صفحه طنزش و فرهنگش و … فعالیت می کردم . مهر ماه سال ۹۱ از طرف دفتر آقا به خراسان شمالی برای حاشیه نویسی رفتیم که شد کتاب ” ماهبندان ” . نام کتاب جدید هم” آقا زاده عزیز” است که گزیده طنز های مطبوعاتی از سال ۸۷ تا سال ۹۲ است که ۴۹ تا از نوشته هایم را انتخاب کردم و در این کتاب جمع کردم .
توصیه ای برای کسانی که می خواهند راه شما را بروند دارید ؟
واقعاً باید تلاش و مطالعه کرد ، اولش نباید خیلی طمع مالی داشته باشید ، من یادم هست که مثلاً در همان کاظمیون مدتی بود که تا ساعت حدوداً ۴ بعد از ظهر در آن جا بودیم ولی وضع مالی کاظمیون خوب نبود و نمی توانست حقوق بدهد و من هم ازدواج کرده بودم و می آمدم و از ساعت ۵ تا ۱۰-۹ شب مسافر کشی می کردم . یا مثلاً من ۵ سال در وبلاگ خودم طنز می نوشتم ، بعد از ۵ سال کم کم شروع شد درخواست ها از سایت ها و نشریه های مختلف و این شد یک منبع در آمد .
در مورد شهدا نظرتون چیست ، ارتباط خاصی دارید؟
ارتباط خاصی ندارم ، من عمویم شهید است و در واقع ازدواجم هم ایشون جور کرد و پیشش رفتم و گفتم که من پدر و مادرم که زنده اند ، کاری نتونستند برام بکنند ولی شما که می گویند زنده اید ، شما برایم یه کاری بکنید و چند وقت بعد هم ازدواجم جور شد . اگر هم این قضیه درست باشد ، ربطی به کرامت من ندارد بلکه عنایت عمویم است . ولی چند وقت پیش که به بهشت زهرا (س) رفته بودم ، سر قبر شهید خلیلی(شهید امر به معروف و نهی از منکر) ، نا خود آگاه خیلی گریه کردم و خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم . خب شهیدان جنگ را می گوییم که جنگ بود و رفتند ولی این شهدا به ما نشان می دهند که در همین تهران هم در همین شرایط می شود شهید شد .
اگر بهتون بگن نقش یک شهید را بازی کنید ، دوست دارید نقش چه کسی را بازی کنید ؟
من خیلی با شهید آبشناسان حال کردم و از بین خاطراتی که خواندم ، خیلی ایشان به دلم نشست که همه چیزش بر روی نظم بود و حتی انگار برای شهید شدن هم برنامه داشت . این را زمانی خواندم که فکر می کردیم که زندگی یعنی بی نظم بودن .
بهترین کتابی که خواندید و بهترین فیلمی که دیدید چه بوده است ؟
گفتنش سخت است ولی کتاب من او خیلی خوب بود و دیلماج و سفر به گرای ۲۷۰ درجه هم خیلی تأثیر گذار بود واز کتاب دود شو کور شو هم خیلی خوشم آمد که عملاً برای سن نوجوان نوشته شده است . فیلم هم در فیلم های ایرانی هنوز با آژانس شیشه ای کیف می کنم.
علت کرختی جوان ها چیست ؟
بی تفاوتی نسبت به همه چیز در جوان های امروز موج می زند و اساساً برایشان هیچ چیز مهم نیست.
نظرتون رو درباره کلمات زیر بگید:
پدر و مادر : هیچ کاری برایشان نکردم .IMG_3028
کانون : خانه
شهید : راهی جز شهادت نیست .
امام حسین (ع) : ارباب
امام خامنه ای : آقا ، مرد
مسئول دوره : زحمت کش
مسئولیت : تعهد
مدیریت جهادی : شعاری که معمولاً به آن عمل نمی شود .
اشتباه بزرگ : غرور
عاقبت بخیری : آرزو
امام خمینی : ابهت
دولت تدبیر و امید : دولت بی خاصیت و دولتی که هیچ کس از آن خوشش نخواهد آمد .
سال ۸۸ : پوست اندازی انقلاب
فلسطین : روزی در آن جا نماز خواهیم خواند
سید حسن نصرالله : در این روزها یکی از معدود افرادیست که به ما عزت نفس می دهد.
یارانه : پوشک بچه
گزینه های روی میز : گزینه های زیر میز
هدف زندگی : نیکنامی
تمدن اسلامی : انشاء الله بهش می رسیم .
کنکور : بازی مسخره
کتاب : یار ، دوست کم خرج