جمعه, ۳۱, شهریور ۱۳۹۶

مصاحبه با مرد اعتماد به نفس، اهدا کننده ۷ مدال کشوری و جهانی به امام خامنه ای

مسعود شفائی


متولد: ۷۱
ساکن کرج
دبیرستان: شهید بهشتی
ورودی ۸۹ دانشگاه
سوابق علمی:
درسش را در رشته ریاضی محض دانشگاه شریف سه ساله تمام کرده است
رتبه ۹ کنکور ارشد سال ۹۰ و رتبه ۶ کنکور ارشد سال ۹۱
مدال نقره المپیاد جهانی دانش آموزی ۲۰۱۰ قراقستان
مدال طلا المپیاد جهانی دانشجویان ۲۰۱۲
مدال نقره و طلا المپیاد دانش آموزی کشور سال ۸۷ و ۸۸
مدال طلای المپیاد انجمن ریاضی ایران سال ۹۱ و ۹۲
نفر سوم المپیاد بین المللی ریاضی دوره قبل
نفر سوم المپیاد بین المللی ریاضی امسال در اصفهان

لطفا معرفی کوتاه از خودتون و خانواده و محل سکونتتان داشته باشید؟
مسعود شفاهی ابر هستم و پدرم متولد روستای ابرغان سراب هستند خودم هم متولد ۷۱/۱۰/۲۸ در تهران و بیمارستان بهارلوی راه آهنم،یک خواهر کوچکتر از خودم هم دارم. تا حدود هفت هشت سالگی در محله‌ی عبدل آباد عزیز ساکن بودیم بعد رفتیم خیابان قلعه مرغی منطقه۱۷، از سال اول راهنمایی تا انتهای پیش دانشگاهی در شهرری بودیم. از دوره‌ی دانشجویی هم بهتر میشه گفت که خانواده کرج ساکن اند من هم به ظاهر کرج ساکنم ولی در باطن تهرانم، سال به سال هم فرق می‌کرد؛ یک سال هایی بیشتر خوابگاه بودیم یک سال هایی بیشتر کانون بودیم انشالله از سال بعد میریم خونه‌ی مستقل خودمون و این ماجراها تموتم میشه دیگه.
از دوران کودکیتون خاطره ای در ذهنتون مونده؟
حدود یکی دو سالم بوده یک بار مادرم برای انجام کاری از خونه بیرون رفته بوده، در خونه باز بود من هم راه افتادم رفتم بیرون؛ بعد که مادرم برمیگرده میبینه نیستم میگرده می‌بینه یکی از همسایه ها من رو پیدا کرده من هم قبل از اینکه مادرم چیزی بگه با دوقورت و نی1377411916_67376م باقی بهش میگم: کجا رفته بودی گم شده بودی!!
به ورزش یا تیم خاصی علاقه داشتید؟
من از بچگی بر خلاف روال معمول که بچه ها همیشه تیمی رو دوست که پدراشون دوست دارن، مخالف اون تیمی که پدرم دوست داشت رو دوست داشتم مثلا بابام پرسپولیسی بود من استقلالی، توی تیم های خارجی بابام بارسلونا رو دوست داشت من رئال مادرید رو همینطور بابام میلان رو دوست داشت من اینتر رو.
از حال و هوای محرم و صفر اون دوران چیزی یادتون هست؟
واقعیتش نه زیاد، خانواده ما هنوز هم اینجوری اند که محرم چند روز اول جایی نمی‌رن ولی روز تاسوعا و عاشورا می‌رن خونه‌ی خالم که طرف اسلام شهرند و اونجا هم دسته عزاداری و نذری و این برنامه ها هست ولی خانواده ما خیلی اهل شرکت در عزاداری نبودند من هم از زمانی با مراسم عزاداری انس پیدا کردم که اومدم کانون…
البته اون اوایل از مراسمات کانون میترسیدم، همه میدونند که ساختمان کانون۱۶ از تف ساخته شده موقع هروله که میشد من خود به چشم خویشتن می دیدم که ساختمون داره می‌لرزه یه سوالی تو ذهنم بود که اینها مگه نمی‌بینند ساختمون داره می‌لرزه چرا دارند به کارشون ادامه می‌دن…
روز اول مدرسه براتون چطور گذشت و چه دیدی نسبت به مدرسه داشتید؟
چون از قبل پیش دبستانی رفته بودم و معلمم رو هم خیلی دوست داشتم خیلی برام محیط غیرعادی ای نبود.
چه مدارسی بودید؟
از چیزهای عجیب دوران مدرسه من این بود که من از اول دبستان از عبدل آباد تنهایی می‌رفتم قلعه مرغی مدرسه، حالا بچه های اول دبستان رو تو ذهنتون بیارید چه جوری‌اند بعضی هاشون هنوز شیرخشک و اینها می‌خورند، من از هفت سالگی تنهایی می‌رفتم مدرسه پیام اسلام که یکی از بستگان معرفی کرده بود که مدرسه خوبیه، خانواده هم من رو ثبت نام کردند اونجا تا سوم ابتدایی که جهشی خوندم؛ تا اینکه از ابتدای چهارم اومدیم طرفای قلعه مرغی…
یک خاطره‌ای هم که از اون دوران تو ذهنم هست: یک بار که از اتوبوس پیاده شدم یک آقایی هم پشت سرم بود که موقع پیاده شدن خورد به من، من هم مثل دومینو افتادم تو جوب آب؛ با چشمان اشک بار و بدن خیس تا مدرسه رفتم تو مدرسه هم یادم هست کنار بخاری نشسته بودم تا خشک شدم و رفتم سر کلاس


تو مدرسه چطور بچه‌ای بودید؟
بچه‌ی خوبی بودم تا دبیرستان که یک خرده با کانون آشنا شدم و… کلا بچه خوبی بودم از اونهایی که معلم ها برگه می‌دادند صحیح کنند،بچه مثبت و تقریبا همیشه هم شاگرد اول بودم تا پنجم ابتدایی که شاید یکی دو تا رقیب داشتم، راهنمایی و دبیرستان هم تو مدرسه بهشتی به همین شکل بود،دبیرستان هم با اینکه المپیاد می‌خوندم ولی باز رتبم حفظ شد و همیشه جزو پنج نفر اول بودم.
از معلم هاتون برامون می‌گید؟
معلم اول و دوم ابتداییمون یک نفر بود به نام پوران نژاد که خیلی خانم مهربونی بود و من رو خیلی دوست داشت، اینقدر ما را دوست داشت گفت من دوم ابتدایی هم به اینها درس می‌دم؛ سوم ابتدایی هم خالم معلمم بود بنده خدا رو چه عذابی دادم سر تابستونی که جهشی رو گذروندم، چهارم ابتدایی خانم برزویی بودن که ایشون هم خیلی مهربون بودند، معلم پنجم ابتدایی آقای سلیمی بودند که پدر و مادرم تلاش کرده بودند که برم کلاس ایشون چون خیلی خوب کار می‌کرد برای قبولی در مدارس نمونه و تیزهوشان که انشالله خدا حفظشان بکند، معلم های راهنمایی رو خیلی کمتر یادم هست.
تاثیرگذارترین معلمتون چه کسی بود؟
نمی‌تونم بگم معلمی آنچنان تاثیری روی من گذاشت در هیچ زمینه‌ای، نه از نظر علمی و نه از نظر اخلاقی و…
از چه درس هایی خوشتون می‌اومد؟ از چه درس هایی بدتون می‌اومد؟
یادم نمی آید از درسی بدم اومده باشه شاید یک مقدار از عربی دبیرستان بدم می‌اومد اون هم چون المپیادی بودیم شب امتحان باید اعلال و این چیزها می‌خوندیم،عربی درس بدی نیست ولی من فقط در این سطح دوست داشتم که قرآن رو بهتر بفهمم. طبیعتا دروس تخصصی مثل فیزیک و ریاضی رو بیشتر دوست داشتم.
دوستان دوران تحصیل یادتون هستند و هنوز باهاشون در ارتباطید؟
بله، یادم هستند و هنوز هم با خیلی هاشون ارتباط دارم به خصوص دوستان دبیرستان، چون رفقا جمعه ها سالن می‌رن سعی می‌کنم هرازگاهی حداکثر یک ماه یکبار بهشون سر می‌زنم.
مطالعات غیر درسی داشتید؟در چه مباحثی؟
بله ولی کمتر ! همون کتاب هایی هم که تو کانون هست مثل کتب دفاع مقدس یا رمان هایی که سال اول دبیرستان می‌خونند. در ضمن من تا دوران دانشجویی یک جنبه‌ای که شاید فراکانونی عمل کردم المپیاد بوده از بقیه ی جنبه ها خیلی فراتر نرفتم.
کلاس زبان می‌رفتید؟
بله دوره ی راهنمایی دو روز تو هفته از شهرری پا می‌شدم می رفتم هفت تیر که یازده ترم به همین منوال گذشت تا کلاس های زبان کانون شروع شد و نفرات اصلی آن آقای شریفی، آقا رضا کریمی، آقا زکریا حسینی، آقای آهو بودند.
خاطره ای هم از زبان های کانون یادم میاد که اونموقع هم همیشه جزو نفرات یک و دو بودم. یکبار آقای شریفی از من پرسید که به زبان علاقه داری؟ من هم گفتم که نه هیچ علاقه ای به زبان ندارم. بعد گفت که لامذهب چرا همیشه رتبه‌ات یک و دو میشه.
پیش دانشگاهی چطور گذشت؟
دوران پیش دانشگاهی با فضایی که اکثر بچه های کانون گذروندند فرق میکرد و بیشتر کنار بچه های باشگاه دانش پژوهان زندگی کردم و یادم هست که تو کانون معلم بودم و چون خونمون یه مقدار دور بود تو خوابگاه می موندم و درس می خوندم که تقریبا فضایی مثل فضای کانون داشت.

همایش اهدای مدال در سال 1389
از دوران المپیادتون برامون بگید؟
تاریخ دقیقش رو یادم مونده که یازده مهر سال ۸۵ اولین روز شروع کلاس های المپیادمون توی کانون بود. معلم هامون آقایان داود شهریاری، بهنام عبدالمحمدی، کاظم افشین پور خلاصه سال اول مرحله اول قبول شدم و مرحله دوم از اونجایی که چیزی بارمون نبود با حل یک سوال میادین رو ترک کردم بازاینقدراعتماد به نفسم زیاد بود سال اول هم رفته بودم که یک کاری بکنم. سال دوم تو مدرسه هم کلاس المپیاد داشتیم، نه تنها من بلکه همه‌ی بچه هایی که تو کانون المپیاد میخوندیم رفتیم برای قبولی، اون سال مرحله دوم هم قبول شدم که نه نفر دوم دبیرستانی بودیم، در پایان هم مدال نقره‌ی ریاضی رو گرفتم.

ادامه مصاحبه در بخش بعدی…

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*