شنبه, ۲۵, آذر ۱۳۹۶

گپ شماره یک/مصاحبه ای کوتاه با آقای موحدی خو

از این پس قصد داریم جهت آشنایی هرچه بیش تر دانش آموزان و اعضای کم سابقه تر کانون با بزرگ تر های کانونی و تاریخچه کانون مصاحبه های کوتاه و اجمالی را تحت عنوان گپ منتشر کنیم. در نظر داشته باشید که قرار نیست این مصاحبه ها طولانی و دارای چالش و… باشد و بیش تر جنبه ی آشنایی کوتاه را دارد. شما هم می توانید سوالات جدید، پیشنهادات و نظرات خود را در رابطه با این بخش در قسمت نظرات وارد نمایید.

میهمان اولین گپ پایگاه اطلاع رسانی کانون دانش پژوهان نخبه یکی از اعضای دوره سیزده کانون یعنی علی آقای موحدی خو می باشد. اولین باری که پای ایشان به کانون باز شده سال ۱۳۸۷ یعنی اوایل اول دبیرستان بوده و همان طور که می دانید علی آقا همواره جزو گزینه های اول تا سوم طراحی هرگونه پوستر، نشریات و اقلام تبلیغاتی دیگر و همچنین ساخت انواع کلیپ و فیلم کوتاه و… در ذهن همه اعضای کانون جای دارند و مسئول انجمن قلم و از اعضای موسس کانون حضرت امام رضا(ع)(منطقه۱۴) و مسئول دوره نوزده این منطقه می باشند. شما را به خواندن گپی کوتاه با ایشان دعوت می نماییم.

811117625_90962

اولین مسئول دوره تان در کانون چه کسی بود؟ آقای گیلانی

اگر به گذشته برگردید، بازهم به کانون می آیید؟ چرا؟ بله. چون دلیلم برای کانون اومدن رفیق هام بودن و احتمالا اگر برگردیم بازم اونا هستن، هر چند تقریبا پنج ماه بعد از اومدن من به کانون همه اون رفقایی که من به خاطرشون اومدم، رفتن از کانون! ولی من هنوز هستم!

در دوران دانش آموزی المپیادی بودید؟ چه رشته ای؟متاسفانه یا خوشبختانه حتی نیم ساعت هم المپیادی نبودم تو کانون.

بزرگ ترین چیزی که در کانون یاد گرفتید؟ تلاش

بزرگ ترین چیزی که در کانون فراموش کردید؟رفیقای محلمون! (البته اگر بخوام جواب عرفانی بدم میگم گناه!)

دوست داشتید در کانون چه مسئولیتی داشتید که تا به حال نداشتید؟ مسئول اردو

بهترین اردویی که با کانون رفتید و در ذهنتان مانده کدام اردو بوده؟ جنوب سوم دبیرستان

اگر می توانستید از زندگی یکی از اعضای کانون فیلم بسازید، فیلم چه کسی را می ساختید؟ انصافا تقریبا همه شبیه هم زندگی می کنیم تو کانون. هر کی روشما بگی من می سازم!

می توانید جایی/کسی/چیزی را نام ببرید که زندگی تان را به دو قسمت قبل و بعد تقسیم کرده باشد؟ من وقتی دوم دبیرستان بودم تو کانون بیست، یه شب بلند شدم برم گلاب به روتون دستشویی، دیدم یکی از بزرگترهای ما تو کانون (دوره دوازدهی بودن و سوم دبیرستان) دارن دستشویی هارو میشورن. من چند لحظه سکوت کردم و برگشتم رفتم زیر پتو! اون شب تمام چیزی که من از کانون تو ذهنم درست کرده بودم، خراب شد و اصلا دلیل زندگی من تو کانون تغییر کرد.

اولین واژه ای که بعد از شنیدن این کلمات به ذهنتان خطور می کند؟
نخبه: خیلی کم داریم
دوره: رفیق
رفیق: دوره
علم: تلاش
مدال: هدف کاذب
وظیفه: تلاش
ادب: روش
فوتبال: عشق!
جوانی: رفت
تشکیلات: نداریم
مرگ: پل

اگر فردا دنیا تمام شود؛ چه کار انجام نشده ای دارید؟ یادم نمیاد. باید reminder هامو نگاه کنم!

1396162485

با تشکر از همکاری علی آقا، منتظر گپ های بعدی ما باشید!

۲ نظر

  1. چقدر زیبا
    کاش جای اون دوره ۱۲ بودم

  2. روح الله رجبی

    خیلی عالی بود، خصوصا خاطره ای که تعریف کردند. کانون با این چیزها کانون شده است…
    خوب است با توجه به شخصیت های مختلف سوالات را کمی تغییر دهید.
    یک پیشنهاد: یک قسمتی در سایت بگذارید بچه ها بیایند خاطره هایشان را بنویسند و آنهایی را که صلاح دانستید چاپ کنید، هم خیلی جذاب است و هم به تدریج تاریخ شفاهی کانون گردآوری می شود.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*