دوشنبه, ۱, خرداد ۱۳۹۶

کلاس خلاقیت و تفکر

ما در کلاس مون با بچه های دوره ۲۱ کانون امام رضا(ع) که هفتم متوسطه میشن، برنامه های متنوعی داریم. مثلا یکیش کتاب خوانیه. یا مثلا به بچه ها گفتیم اشتراک مجله دانشمند رو بخرن و با خودشون هر هفته بیارن سر کلاس تا با هم بخونیم. یکی از کارایی که می کنیم هم داستان نویسیه. مثلا یه عبارت به بچه ها میدیم و میگیم ادامه داستان رو خودتون بنویسید. این بار هم گفتیم عبارت زیر رو کامل کنن. واقعا فوق العاده بود. بچه های دوره ۲۱ ذهن بشدت خلاقی دارن. لطفا بخونید و نظر بدید. البته این تعدادی از نوشته های بچه هاست.

“دیروز از کلانتری محل با خونمون تماس گرفتن و گفتن: فردا حتما بیا کلانتری… امروز صبح که رفتم ….”


دوقولوهای سرلک گل کاشتن! این نوشته ی یه قولشونه!
نویسنده : آرمین سرلک
فصل اول
دیروز از کلانتری محل با خونمون تماس گرفتن و گفتن: فردا حتما بیا کلانتری… امروز صبح که رفتم دیدم چند نفر با تفنگ های خفن، از اونایی که تیر می ندازه اندازه ی برج میلاد! منتظر من هستن. با خودم گفتم چکار کردم که اینقدر مهم شدم؟! نکنه واسه اون دعوایی که دیروز کردم؟ آخه دیروز تو دانشگاه … ولش کن! تو این فکرا بودم که یه دفعه اومدن طرفم…
فصل دوم
چشمامو که وا کردم دیدم دونفر زیر بغلم رو گرفتن و دونفر دیگه جلوم وایستادن. گفتم: یاخدا دیگه مُردم تموم شد. بعد بردنم توی یه اتاق. سر در اتاق نوشته بود: فرماندهی کلانتری.هیچکس تو اتاق نبود…
فصل سوم
صدای قیژ قیژ پنکه میومد. بعد از مدتی آبدارچی یه چای داغ لب سوزِ لب پر آورد گذاشت رو میز. بعد بهم گفت رئیس…
فصل چهارم
فهمیدم اشتباه گرفته، نمی دونم شباهت من با رئیس کلانتری چی بود؟!… منم با قیف و قپی صدامو کلفت کردم گفتم : بنال! گفت: رئیس چرا حقوق مارو نمیدی!! با خودم گفتم عجب اشتباهی کردم قمپز در کردم؟! 
ولی بعد که دیدم فرصت خوبیه یه فکری به سرم زد! بهش گفتم بیا یه دفعه تو رئیس باش! لباس منو بگیر و بشین پشت میز، ببین چه حسی داره. منم لباس تو رو می پوشم و….
هنوز دنبالم هستن…
ستار نویسنده ی بزرگی میشه..
نویسنده : ستار یزدیان
دیروز از کلانتری محل با خونمون تماس گرفتن و گفتن: فردا حتما بیا کلانتری… امروز صبح که رفتم دیدم بهم میگن یکی رو گرفتیم به ما گفتن رفیق توئه و مظنون به قتله! خیلی استرس گرفتم.. گفتم میشه بدونم کیه و اسمش چیه؟ تا اسمشو گفت حالم بد شد ولی به روی خودم نیاوردم. بهشون گفتم: نمی شمناسمش! هرچی اصرار کردند ، منم انکار کردم… تا اینکه بی خیال شدن و ولم کردن. رفتم خونه. پلیس ها بهم شک کرده بودن و داشتن در موردم اطلاعات جمع می کردن.
بعد از چند روز که کلانتری و همه اتفاقات اون روز یادم رفته بود، دیدم زنگ خونمون رو زدن! تا صدای زنگ رو شنیدم کلانتری دوباره یادم افتاد. فکر کردم دوباره اومدن سراغم. گوشی آیفون رو با کلی نگرانی برداشتم…تا گفتم کیه؟ فهمیدم زنگ رو اشتباه زده! 
از خونه رفتم بیرون یه هوایی بخورم.دیدم مامورای کلانتری دارن اطراف خونه گشت می زنن! دوباره برگشتم خونه تا روی قضیه فکر کنم. به نظرم رسید شاید دارن دنبال کس دیگه ای می گردن. شب شده بود. رفتم توی رختخواب. شب خوب خوابیدم. نمیدونم ساعت چند بود ولی هوا روشن شده بود. دیدم دوباره زنگ زدن. تا رفتم پشت آیفن دیدم بله پلیس قضیه رو فهمیده و اومده سراغم. بیرون نگاه کردم و دیدم از درو دیوار پلیس داره می ریزه تو خونه! پشت در بودم که یکی با لگد به در ورودی زد و منو پرت کرد. تا خوردم به دیوار از خواب پریدم و فهمیدم که همش خواب بوده….
اینم یه داستان اُپن اِند! به قول خارجی ها…
نویسنده: اسماعیل عظمتی
دیروز از کلانتری محل با خونمون تماس گرفتن و گفتن: فردا حتما بیا کلانتری… امروز صبح که رفتم گفتن برو بشین تو اون اتاق. سر درش نوشته بود اتاق بازجویی.. حتی نذاشتن ساعتمو با خودم ببرم! ولی فکر کنم یک ساعتی که گذشت یه نفر اومد تو اتاق. انگار نور دوست نداشت. تو تاریکی راه می رفت… ذهنم یه هو هزار راه رفت. وقتی نشست صورتش معلوم نبود! لباسش لباس پلیس نبود… یه دست کت و شلوار مشکی تمیز تنش بود. روی سینه اش یه کارت نصب شده بود… نوشته بود پلیس دیپلمات…
طنز زجاجی هم بدک نبود!
نویسنده : محمد مهدی زجاجی
دیروز از کلانتری محل با خونمون تماس گرفتن و گفتن: فردا حتما بیا کلانتری… امروز صبح که رفتم دیدم بچه کوچیکم که دو روز پیش جلو در خونه از توی کالسکه ش دزدیده بودن، دست یه افسرست که بیچاره از دست بچه م گریه اش گرفته بود. آخه وقتی اونو بغل کرده بود دقیقا همون لحظه رو دستش خراب کاری کرده و بنده خدا چون شیف بوده نمی تونسته بره لباسش رو عوض کنه!! تازه این یکی از بدبختی های مامورای کلانتری بعد از پیدا کردن بچه ی من بوده. بعد از اینکه تصمیم می گیرن اونو عوضش کنن، …!! خلاصه به خاطر کارای بچه م مجبور شدم دوشب تو زندان بخوابم!!

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*