جمعه, ۲۸, مهر ۱۳۹۶

جارچی۶

سلام میکنیم به همه دوستانی که این روزا سخت مشغول درس خوندنن و امتحان های ترم، کابوس شبهای بلند زمستونی شون شده! خدا قوت دانش آموزان و خدا برکت دانشجو ها!
میدونم اینقدر سرگرم درس و بحث و امتحان هستید که عمراً وقت ندارید به سایت و اینترت و ویچ! و … بپردازید اما سابقه نشون داده بروبچ در هر زمان و هر مکان همه منتظر جارچی ان و برا بالا اومدنش لحظه شماری میکنن!
یه عذر خواهی مجلسی هم باید از همه دوستان بکنیم به جهت دیر آماده شدن جارچی؛ به بزرگواری خودتون توجه شما رو به ادامه جارچی جلب می کنیم!!
جارچی 6
جار اول:
بالاخره شماره ششم جارچی هم اومد و جارچی ما هم به جمع شیش تایی ها پیوست. مخلص همه ی شیش تایی هم هستیم و به همه مشتری های پرو پاقرص جارچی بابت این اتفاق تاریخی تبریک می گیم! ایشالا جارچی ۶۶ تایی بشه و جشن بزرگ ۶۶ تایی ها رو با ۶۶ ای ها برگزار کنیم(قابل توجه دوستان: سال ۱۳۶۶ سال تولد اکثر بزرگان محبوب دوره هشتیه! ). دم همه ی ۶۶ ایها گرم و بازدمشون گرم تر!




جارچی 6
جار دوم:
این روز های آخر صفری میدونم که همه دلاشون جای دیگه است. کاروان پیاده روی اربعین بچه های کانون نخبه که داشت می رفت خیلی از بروبچه های که دوست داشتن برن و به هر دلیلی قسمت نشد برن ،دلاشونو سپردن به کربلایی ها ؛ با هر تصویری که از پیاده روی اربعین از تلویزیون پخش می شد، دلاشون بدجوری هوای کربلا رو می کرد و یه “یا لیتنی کنت معکم” ی زیر لب می گفتن و دلشون می لرزید و چشماشون نمناک میشد و بغض می کردن… انگار دل آدم می خواد کنده بشه و پا در بیاره و بره تو سیل جمعیت و همراهی کنه و بشمره: ستون ۴۷۶ ، ستون ۴۷۵ …..
عزاداری هاتون قبول و از شما عزیزان التماس دعا برای شفای همه گرفتاران و بیماران داریم؛ مخصوصا مسلمانان سوری.

جار سوم: 
خبر افتتاح دفتر کار آفرینی کانون رو داشتیم که در نوع خودش یکی از اقدامات بی نظیر بود. قرار شده دوستان جویای کار اعم از دانشجو، فارغ التحصیل و متاهل طرح های کار آفرینی شون رو ارائه بدن و تیم آقای قومی (سلامتی دوره هشتی ها صلوات) بررسی بکنن و نظرات رو اعلام کنن. 
به گزارش خبرگزاری جارنا این دفتر هم اکنون با بودجه ای بالغ بر ۲۰۰۰۵۰۰۰ (بیست میلیون و پنج هزار ریال) معادل دو میلیون و پانصد تومان! آماده دریافت طرح های کار آفرینی و تولید سرمایه است به طوری که بتوان این بودجه را تا پایان سال ۱۴۰۴ شمسی به عددی نزدیک به ۲ میلیارد تومان رساند!! 
این درحالی است که آقای قومی از هجوم طرح های مختلف کارآفرینی و در آمدزایی به این دفتر حکایت می کند و جهت پذیرایی از عزیزان کار آفرین در جلسات بحث و گفتگو تا به حال چیزی حدود ۱ میلیون ریال از این بودجه را مصرف کرده است. پس تا بقیه بودجه تبدیل به انرژی در بدن رفقا نشده! بشتابید. طرح هاتون هم نباید بیشتر از صد هزار تومن هزینه داشته باشه و اسپانسرش هم خودتون باید جور کنید! فقط یه چایی رایگان ! مهمون آقا قومی هستید.(البته دوستان در جریانن که این حرفا جنبه ی طنز داره و نباید جدی بگیرن!)
جارچی 6
جار چهارم:
و اما یه خبر خوش برای همه دانشجوها و متاهل های عزیز. خبر دار شدیم که آقا رسول عزیز با پیگیری های فراوان یه اردوی ۴-۵ روزه ی مشهد (ایشالا رایگان!) برا همه ی بزرگان کانون مهیا کردن. زمان اردو رو هم اول بهمن تعیین کردن و تقریبا همه چیزش قطعی شده. سلامتی آقا رسول صلوات قشنگه رو بیا که واقعا صلوات هم داره. 
خدا بخواد قراره یه ۴،۵ روز دانشجوها فارغ از دغدغه های دوره و کانون و درس و دانشگاه به موضوعات اساسی تشکیلات و کانون بپردازن و خلاصه تالیف قلوب و این حرفا!
ایشالا از اون اردوها میشه این اردو و به یادماندنی؛ مخصوصا اینکه رایگان باشه و دیگه خودمونیم و خودمون…!!
رفقا بساط عیش و سرگرمی و فوتبال و … رو با خود همراه داشته باشن! قول پارک آبی هم گویا دادن! حالا اینکه چقدر صحت داره خدا میدونه ولی به هرحال لوازم لازمه رو همراه بیارید! شاید قسمت شد موج آبی هم رفتیم. سقوط آزاااد!

جار پنجم:
رفقای دانشجو معمولا از بزرگتر هایی که به هر دلیلی(از جمله تاهل و کار و …) در کانون حضورشون کمرنگ شده خبر دارن؛ اما دانش آموزان خیلی کمتر از زندگی این عزیزان اطلاع دارن و شاید بعضی از بزرگان کانون رو حتی نشناسن. حق هم دارن چرا که دوره ۵ کجا و مثلا دوره ۲۲ کجا؟ تقریبا ۱۷ سال فاصله نسلی بین این دوره ها وجود داره و این امر طبیعی به نظر می رسه.
به این سبب جارچی جزو رسالت های خودش میدونه که هرچند مختصر این ارتباط بین نسل های مختلف رو برقرار کنه. به همین دلیل قسمتی مثل یادگاری راه میفته و خیلی مشتری هم پیدا میکنه. 
اما ما دراین جارچی می خوایم یه کار نو بکنیم و از یکی از بزرگان دوره ۵ کانون پرده برداری کنیم. کسی که مدت ها در کانون زحمت کشید و الان در مقطع دکترای مکاترونیک در یکی از دانشگاه های سوئیس در حال تحصیل هستن. با مکاتباتی که با ایشون از طریق ایمیل داشتیم تونستیم عکس هایی از خودشون و دختر کوچولوشون یعنی زینب خانم(۲ ساله از سوئیس!) که اون ور آب به دنیا اومده و به قول معروف از آب گذشته است! و دست نوشته ای از ایشون درباره خودشون (واج آرایی شون!!)دریافت کنیم که با کمی دخل و تصرف(میدونید که آقا هادی چند وقتیه ایران نیستن و فارسی نوشتن براشون سخته!!! مثل بعضی وزرا) به شرح زیره:
(فقط اون سوئیچی که تو عکس دست آقا هادی هست رو داشته باشین! به نظرتون سوئیچ چه نوع ماشینی می تونه باشه؟ بنز؟ بی ام و؟ لامبورگینی؟ بچه ها شما هم درس بخونید از اینا بهتون میدن هااا! دخترتون هم خارجی میشه! پس درساتونو خوب بخونید!)
جارچی 6
“به نام خدا
آن طوری که یادم هست، روزهای زمستان بود و من یک دانش آموز در مقطع دوم راهنمایی بودم و در مدرسه ای تحصیل می کردم که همه فامیل و آشنایان فکر می کردند هر روز یک اختراع جدید تحویل جامعه علمی می دهیم؛ این درحالی بود که حتی باور قبول شدن من در مدرسه تیزهوشان برای بعضی ها خیلی سخت بود. چون تو ذهن هاشون تصور می کردند که الان من باید یک عینک ته استکانی به چشم داشته باشم و هر چی که اون ها می پرسند رو بتونم سه سوت مدل ریاضی کنم و جواب بدم. اما واقعیت چیز دیگری بود، نه مدرسه تیزهوشان شهید رجایی اون مدرسه ای بود که همه و از جمله خودم تصور می کردم و نه اوضاع من آن طوری بود که باید باشد.
معلم ریاضی ای داشتیم که مثل اسمش هیبتی چون اسکندر داشت و گه گداری جزو بازیکنان اصلی کابوس های شبانه ام بود. نمی دانم مشکل از ریاضی بود یا از معلمش یا اینکه از سرویس مدرسه که قاعده قیف و قیر را اجرا می کرد، به هر حال نمرات درخشان من در ریاضی همگان را به اندیشه فرو برده بود که نکند من هم دارم راه استادانی همچون انیشتین و ادیسون را طی می کنم و قرار است از مدرسه اخراج شوم و بعد جز نوابغ علمی دنیا شوم!اما باز هم همگان در اشتباه بودند. 
جارچی 6
یک روز یک بنده خدایی در همان سرویس مدرسه گفت بیا بعد از ظهر بریم یک پایگاهی، جای خوبی است و ریاضی یاد می دهند، خلاصه حسابی گولم زد (کاش همه ی گولهای دنیا شبیه این باشد). حدود غروب رفتیم و رسیدیم به یک مسجد . دری در یک گوشه ی مسجد بود؛ رفت در را زد . من با خودم در این فکر بودم که الان سرایدار مسجد میاد و در پایگاه علمی فرهنگی شهید رجایی رو باز می کنه ، اما این بار من در اشتباه بودم…
پایگاه علمی فرهنگی دو تا اتاق بود و یک کامپیوتر داشت (جهت اطلاعات بیشتر در رابطه به کامپیوتر به آقا رسول مراجعه شود). در همون حدود های زمانی بود که آقای کریمی، و سه نفر دیگر هم اضافه شدند و بدینوسیله دوره پنج شکل گرفت. در حدود یک سال بعد جمعیت دوره پنج چند برابر شد و پایگاه به کانون دانش پژوهان نخبه مبدل شد و ما یک مسئول دوره مهربان به اسم آقای فرجی پیدا کردیم . در آن زمان ها، دیگر من به آن هیبت اسکندری معلم ریاضی مان فکر نمی کردم چون دیگر حرفه و فن درس می داد و بنده مبدل به یکی از نوابغ ریاضیات (در حد مارادونا!) در مدرسه خودمان شدم ، به طوریکه جرات کردم به المپیاد فکر کنم.اما دست روزگار به ما گفت زکی و ما به شهر دیگری کوچ کردیم، من از بابام یک هزار تومانی می گرفتم و آخر هفته ها به کانون میامدم (تازه با هاش ساندویج های بهداشتی هم می خوردیم!!) تا بتونم المپیاد بخونم با آقا عیسیای مهربون . البته در المپیاد به جایی نرسیدم، که این بار فکر می کنم المپیاد در اشتباه بود که روی من سرمایه گذاری کرد. بعدش هم مثل بقیه رفتیم دانشگاه، لیسانس ، فوق لیسانس، خدمت مقدس سربازی و الان هم دانشجوی دکتری.
جارچی 6
بگذریم، خاطرات شیرین زیادی از کانون در ذهن من مانده و الان احساس می کنم که یکی از بهترین دوران زندگی ام در کانون بوده است. هنوز هم بهترین دوستان من بچه های کانون اند، بچه هایی که دیگر اکثرا پدر شده اند.
دیروز استادم باهام صحبت می کرد و می گفت که تو چرا با بچه های آزمایشگاه نمی جوشی ، چرا تو مراسم شام کریسمس و این طور مراسمات نمیای؟ بهتره که خودت رو محدود به فرهنگ خودت نکنی و مزیت های هر دو فرهنگ را برای خودت انتخاب کنی و از اینجور حرفها. حیف که استادم تا به حال کانون رو ندیده است، معنای صمییت کانونی و تخمه خوردن های شبانه و فوتبال بازی کردن های پشت حرم را درک نکرده تا معنی دوست و صمیمیت را بفهمد و بداند که ما از جنس متفاوتی هستیم. و این بار استادم در اشتباه است…”

یادگاری 
اینم یه عکس یادگاری که خودتم نداری!
یه عکس یادگاری دوره هشتی ای ، تقدیم به همه دوره هشتی های کانون (بخوان: استوانه های کانون، ستون های کانون، جعبه سیاه های کانون و …!!)
دوستان دیگه هم می تونن عکس های قدیمی دوره شون رو برای ما ارسال کنن. ما هم با کمال میل روی جارچی می زاریم. ایمیل : جارچی

جارچی 6

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*