شنبه, ۳, تیر ۱۳۹۶

امر به معروف به روایت دستنوشته ها(۱) / طلسم نگفتن

بعضی ها میگن حالا ما گفتیم و گوش کرد از کجا معلوم که فردا دوباره گناه نکنه؛ حالا شما اگه امروز دستت کثیفه بشورش ، تا فردا شاید آب گیر بیاری شاید هم نه .

حجت الاسلام و المسلمین استادقرائتی

 

در ذهنش با خودش دیالوگ داشت :

این بی حجابی و چشم چران !

–        اگر به همه بخوای بگی که نمی شه !

–        به همشون نمی خواد بگی. اقلا به یکی بگو

–        فقط همین یکی ها !

–        باشه  ! فقط همین یکی .

با خودش فکر می کرد که خیلی وقت است با این که نماز می خواند ، نهی از منکر نمی کند!

اعصابش خرد بود. آنقدر نگفته بود که هراس داشت از گفتن .

پیش خودش گفت علی الله !

تا سرش را بالا گرفت ، روبروی سینما بهمن میدان انقلاب ، دو خانوم بی حجاب در حال خرامیدن و قاه قاه خندیدن بودند .

باخودش گفت :

فقط همین یه بار !

از کنارشان رد شد و با صدایی نه بلند و نه کوتاه ، امام کمی لرزان ، گفت :

خانوم ها ! حجابتون خوب نیست . درست کنید !

و رد شد …

پشت سرش شنید که یکی شان گفت :

به تو چه پررو !!

بی اختیار ایستاد. از ذهنش گذشت که این بدبخت جاهل است .

برگشت . جلویش ایستاده بودند. صاف ایستاد و سرش را پایین انداخت . طوری که مشخص بود نمی خواهد نگاهشان کند . با لحنی که کمی محکم بود و کمی دلسوزانه و البته محترمانه گفت :

اتفاقا به من ربط داره .

من درباره ی یه مسئله ی اجتماعی با شما صحبت کردم . نه یه مسئله ی شخصی ! درسته !؟

یکی شان که ظاهرا همانی بود که «به تو چه» را گفته بود گفت :

بله !

و دست برد زیر شالش و کمی جلویش کشید .

پسر ناخواسته تشکر کرد و راهش را کشید و رفت به سمت دانشگاه .

خدا خواسته بود ؛ و با همین یک نهی از منکر ، طلسم نگفتن هایش شکسته شده بود …

به نقل از وبلاگ تمدن

۲ نظر

  1. وبلاگ «تمدن» درسته، بی زحمت تصحیح کنید لطفاً.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*