جمعه, ۳۱, شهریور ۱۳۹۶

گپی با بزرگ ترهای کانون/ بخش دوم گفت و گو با آقای حسن زاده

در ادامه، گپی با بزرگ ترهای کانون به سراغ بخش دوم  گپ با آقای حسن زاده می رویم. در ضمن می توانید بخش قبلی این مصاحبه را از (اینجا) مشاهده کنید.

792443639988632712

شما برنامه تون برای المپیاد توی این چند سال که توی کانون بودید، اگه بخواهید خلاصه بگید، چه شکلی بود؟

توی برنامه ی درس خوندن بیشتر خوندنش دست خودمون بود، مثلاً به ما کتاب میدادند، مثلاً کتاب فیزیک پایه، بعد میگفتن شما باید، چهار فصلشو یا دو فصلشو تا فلان روز بخونید، اون زمان هم کانون معلم آنچنانی برای ما نداشت. اکثراً این جوری بود که ما خودمون می خوندیم، حالا اون کسایی که سال بالایی بودند یا کسانی بودند که میتونستند ما رو کمک کنند، ازشون می پرسیدیم که آقا، فلان سؤال رو من ایراد دارم. یعنی بار اصلی خوندنا همه، حداقل سال اول دبیرستانش رو دوش خودمون بود. یا با هم می خوندیم، ما مباحثه کردن هم خیلی داشتیم، مثلاً من با یکی از رفیقام که هم مدرسه ای بودیم، خیلی دیگه حالا با هم می نشستیم سؤال حل می کردیم، همه ی این کارا رو با هم بودیم. ولی  سال دو یا سوم که برنامه هامون خیلی سنگین تر میشد، معلم هم داشتیم دیگه.

چند روز تو هفته میومدید کانون؟ اردوهاتون، اردو عیدها اینا چه شکلی بود؟

نگاه کنید، ما جمعه ها رو که حتماً میومدیم، یه دونه هم برنامه داشتیم به اسم شب المپیاد، یعنی میموندیم، مثلاً از بعد از ظهر شروع میشد، از همه ی المپیادها تو کانون جمع میشدند تا شب، یعنی شب هم بودند توی اینجا؛ به اسم شب المپیاد بود، اون موقع هم که اردوها، اردوی عید داشتیم، اردوی تابستون داشتیم، همه ی اینا رو داشتیم تقریباً.

شب المپیاد که کانون بودید مثلآً تا ساعت دوازده کلاس داشتید؟

کلاس که نبود دیگه، گفتم که دور هم جمع می شدیم درس می خوندیم، بعضی وقتا هم کَل مذاشتیم  با ریاضی ها تا ۱ شب درس می خواندیم، کل بود دیگه اونم حالا، ولی تا ۱۱ اینا برنامه داشتیم.

مثلاً اگه کانون نمیومدید، اصلاً با المپیاد آشنا می شدید؟

خب، البته نمیدونم، شاید هم آشنا میشدم، ولی اولین آشنایی من با المپیاد تو کانون بود دیگه؛ مدرسه ی ما هم اونچنان برنامه ای نداشت ولی در عوض یه معلم خیلی خوب داشت که برای ما هماهنگ کرده بودند اونم خیلی کمکم کرد، یعنی ما یه معلم داشتیم اونم پا کار بود دیگه میومد مدرسه بعد مثلاً تا ۹ شب مدرسه میموندیم، اون بنده خدا هم خوب درس میداد، اونم رشته اش فیزیک بود، فوق لیسانس تو شریف درس می خوند، آدم پری بود، بعد سبک درس دادنش هم قشنگ بود. اونم خیلی خوب بود ولی نمیدونم اگه کانون نبود، به سمت المپیاد می رفتیم یا نه.

المپیاد چه جذابیتی واسه ی شما داشت؟ شیرینیش برای شما چی بود؟

ببینید ما با علاقه جمع شده بودیم، حالا بالفرض فیزیک، مثلاً اون موقعی که راهنمایی بودیم، علاقه مند شده بودیم، بعد همین که دنبال این بودیم که یه فهم دقیق تری داشته باشیم، مثلاً این که دیدید پدیده های مختلفو بررسی می کنند، خب این برای خود من جذاب بود، مثلاً فلان پدیده علتش چیه، این علته رو فهمیدن، این برای من خیلی جذاب بود. این خیلی خوب بود یعنی جذابیت به کار ما میداد، این که چیزایی مجهول اند و مسئله بودند، و تو می رفتی برای اولین بار خودت حل می کردی و اینا برای خود من جذاب بود، مثلاً سوال هایی بودند که می نوشتیم و دو روز روش فکر می کردیم واین که حل میشد، خیلی مشتی بود، همین فهمیدن عمیق مطالب! یعنی نسبت به بقایای اتفاقاتی که پیرامونمون می گذشت بی تفاوت و کم اهمیت نباشیم!

آیا شده بود که تو دوره ی المپیاد تون از خودتون نا امید بشید؟

نه، این طوری نشد.

کسی که می خواد تو المپیاد موفق بشه ویژگی خاصی داره از همین اول دبیرستان؟

من ویژگی مهم رو تلاش آدما می دونم، من آدم هایی رو می شناسم که شاید سطح هوشیشون از اون آدمایی که مثلاً از یه مدرسه ی دیگه ای اومدند، آدم مقایسه می کنه، می بینه هوشش بالاتره ولی اون یکی که تلاشش بیشتر بود تو روند این سه سال بیشتر موفق شده تا اون که با هوش بوده و کمتر تلاش کرده، هوش یه سرمایه است دست آدم، آدم هر چه قدر هم سرمایه اش بیشتر باشه می تونه تجارت بیشتری کنه، ولی به شرط این که تجارت کنه!، وقت بذاره!، تلاش کنه، حالا شما اگه سرمایه کم داشته باشی، ولی وقت بذاری تلاش کنی، بازم میتونی به موفقیت برسی.

این که المپیاد رو تو کانون می خوندید مزیتی داشت، یعنی مثلاً اگه خودتون می خوندید، بهتر نبود؟

مزیت اول از همه این بود که یه جمع بودیم ما،  یه جمعی بودیم که تو فضای کانون داشتیم زندگی می کردیم، فقط هم درس نبود، با هم فوتبال می رفتیم، استخر می رفتیم، اردو می رفتیم، شبا با هم بودیم؛ یه زندگی بود! این زندگی کردنه خیلی کمک می کرد، همین که با هم تو یه محیط داشتیم زندگی می کردیم و در کنارش یه فعالیت علمی ویژه ای هم داشتیم. خیلی کمکمون می کرد یعنی یکی از پوئن های مثبت کانون بود، دوم این که کسانی که بالا سر ما بودند خیلی دلسوز ما بودند، به خاطر وقتی که واسه ی ما میذاشتند، استرسی که داشتند و هم از طرف اینکه خیلی راحت با هم ارتباط برقرار می کردیم. مثل مدرسه نبود که مثلاً یه ساعت کلاس داریم، بعد دیگه این معلم رو نمی بینیم تا هفته ی بعد. ما هر روز تو کانون میدیدیم معلما و بزرگترامونو، البته همه ی معلما نه ولی کسایی که به عنوان مسئول ما بودند تو کانون حضور مستمر داشتند. به خاطر همین خیلی راحت تر ارتباط برقرار می کردیم. مشاوره ای که به ما میدادند خیلی خوب بود.

ابعاد دیگه کانون به غیر از المپیاد چی؟

مسائل دیگه توی کانون مثل هوایی میمونه که ما توش تنفس می کنیم. یعنی ما تو فضای کانون نفس می کشیم. حالا اگه این هوا مناسب باشه، یعنی هوای ما خوب بوده و سوخت و ساز بدن و شش ها و اینا خوب بوده. همه ی هیئت های کانون، جمع دوستانه ای که بین بچه ها بود، ادب و احترامی که بین بزرگترها و کوچکترها بود، اینا میشد اون محیط سالمی که یه گیاه میتونه توش رشد کنه. در کنارش برنامه خوبی هم که داشتیم می تونست کمکمون کنه. ولی بقیه ی چیزا محیط خوبی بود برای رشد بنده ی نوعی و کسای دیگه که اگه اونا هم هر کدومش نبود، ممکن بود یه سری آسیب ها بزنه؛ مسیرمون رو کند کنه یا جهتشو عوض کنه، انگیزه هامونو کم و زیاد می کرد.

هر کسی که المپیاد بخونه و المپیادی بشه، میتونه اسم خودشو بذاره نخبه یا نخبه چیز دیگه ایه؟

هر کسی که المپیاد بخونه؟

منظورم اینه که تعریفتون از نخبه چیه؟ یعنی اسم کانون برای این شده کانون نخبه که المپیاد کار می کنه؟

اولاً نخبه، مثلاً سه چهار تا ویژگی تو ذهنم میاد اینکه نخبه کسیه که اهل فکر و تأمل رو مطالبه، یعنی سطحی نگر نیست!؛ مسائلو دوست داره بشکافه مثلاً فلان موضوع چی میشه، دوست داره عمیق بشه راجع به اون موضوع، اهل فکر و عمیق شدن رو مطلب باشه.

مطلب دوم نخبه کسیه که اهل تلاش و سخت کوشیه، خسته نمیشه سریع، مثلاً یه مسئله که باهاش مواجه میشه و نمی تونه تو یه روز حل کنه خسته اش نمی کنه؛ حاضره ساعت ها وقت بذاره تا اون مسئله حل شه.

نخبه کسیه که(البته این برای خود من کمتر اتفاق افتاده) واقعاً هدف داره تو زندگیش، یعنی دنبال یه هدفی می گرده، یعنی باری به هر جهت نیست. از مثلاً درس خوندنش یه هدفی داره. مثلاً میگه درس میخونم برای این، فلان کارو دارم می کنم برای این، و این کمک می کنه که هم خوب برنامه ریزی کنه، یعنی هدف داشتن و این جور چیزا برا ش مهم بودن باعث میشه که از وقتش بخواد خوب استفاده کنه.

ویژگی آخر اینکه نخبه رفتار و اخلاقشم به همون سطحه که ذهنش رشد کرده و توانایی ذهنی و فکری داره. به همون میزان هم تونسته مثلاً رفتار و اخلاقشم رشد بده، یعنی آدمی نیست که بالفرض مغرور باشه، البته این تعریف من از نخبه است و کاری با تعاریف دیگه تو جامعه ندارم، یعنی نخبه این شرایطم باید داشته باشه، یعنی رفتارشم باید به اندازه رشد فکریش هم رشد کرده باشه.

شما که گفتید هدف، مثلاً هدف شما چند درصد مدال بوده، چند درصدش چیزای دیگه بوده؟

نه، هدف اولش هم برای خودم مدال بوده دیگه خب، یعنی انگیزه ای که یه دانش آموز دبیرستانی باهاش رو به رو بوده اول از همه خب مدال بوده؛ ولی مهم اینه که آدم به این نتیجه برسه که آقا، همه چیز مدال نیست!، چون مدالو آخر می گیری یا نمی گیری دیگه، خب اون موقعی که گرفتی تموم شد دیگه یعنی به همه ی اهدافت رسیدی ؟! مهم اینه که تو این روندآدم فکر کنه ببینه مثلاً خب مدالو باید بگیره، باید تلاشی کنه برای یه مسابقه ولی آیا همه چیز به همین مداله خلاصه شده، یعنی اگه من این مداله رو نگیرم باید برم بمیرم یا مثلاً مدالو که گرفتم به اهدافم، به بزرگترین هدفم رسیدم؟!، مهم اینه که تو این روندی که آدم داره درس می خونه، دنبال هدف های متعالی تر بگرده، قانع نشه، آدمایی که سریع قانع میشن و افقشونو معلوم می کنند، مثلاً بالفرض میگن برسم به این نقطه، خب خیلی تلاششونم به نسبت همون کم میشه، ولی افقی که خیلی بلند باشه، معلومه تلاشش باید متناسب با اون شه خیلی باید تلاش کنه؛ افق هاتونو تو زندگی همین جوری باید ببرید بالا، خب اولش هم برای من نوعی هم افق مدال بود، ولی حالا با مشاورا و صحبتا و مثلاً برنامه هایی که تو کانون بوده افقها یه مقدار تغییر می کنه.

موقعی که مدالو بهتون می دادند توی باشگاه یعنی موقعی که رفته بودید داشتند مدالو می انداختند توی گردنتون، چه حسی داشتید؟ بالاخره بعد از سه سال زحمت چه حسی داشتید؟

خوشحال و ناراحت، اون قدر ناراحت نبودم، خوشحال بودم دیگه ناراحت نبودم. البته اون قدر هم خوشحال نبودما (چی شد بالاخره؟؟؟؟!!!!)

ولی بعد از اینکه المپیاد تموم شد، یعنی دوره اش تموم شد، دپرس بودم، چون که یه دوره ای بود که مثلاً ما خوابگاه هم داشتیم. مثلاً دیدید یه نفر انس پیدا می کنه با یه محیط بعد قراره دیگه نره، یه جوری میشه مثلاً یه حالت دلتنگی خاصی داره، خب منم این جوری بودم دیگه.

خوش ترین خاطره تون از المپیاد چیه؟ بهترین خاطره؟

چیزی یادم نمیاد.

بدترینش چی اونم یادتون نمیاد؟

ما رو یه بار اخراج کردند همهمونو.

از المپیاد؟

نه از کانون اخراجمون کردن.

علتش چی بود؟

حالا دیگه بماند…

بعد از اینکه المپیادتون تموم شد کار جدیدی شروع کردید؟

بله، کنکور بود، حتی یکی از بهترین دوره های زندگی من کنکور بود،اونم برای خودش خیلی خوب بود،یه دورانی بود که اونجا آدم زندگیش نظم و هدف خاصی داشت، هر روز باید برنامه ریزی میکردی بعد اینکه با بچه ها بودی تو مدرسه، خوابگاه داشتی، اینا خیلی کمک می کرد. یکی از بهترین دوران من کنکور بود.

فرق دوران کنکور با دوران المپیاد به نظرتون چی بوده؟ نکات مثبت و منفیش؟ از هر کدوم چی بیشتر حال میداده؟

نگاه کنید المپیاد چیزی بود که خودت علاقه داشتی، مثلاً یه درسی بود که خودت علاقه داشتی و خیلی با انگیزه تر درس می خوندی، کنکور همه ی درس ها شاملش میشد؛ ولی اینکه درس می خوندی، تلاش می کردی، این برای جفتش صادق بود، یعنی تو جفتش برای من خوب بود، ولی اینه که آدم یه چیزیه که خودش علاقه داره، دنبالشه، براش وقت میاره، خب اون خودش یه لذت دیگه ای داشت دیگه، کنکور، شاید مثلاً اون لذتی که توی المپیاد بود تو کنکور نبود، بعد تو کنکور یه مقدار فضا انفرادی تر میشد، ولی توی المپیاد فضا یه مقدار مباحثه ای و جمعی تر بود.

فعالیت های علمی تون بعد کنکور چه جوری بودند؟

لیسانس و فوق لیسانس و الآن هم در انتهای فوق لیسانس و رفتم سر کار داریم کار می کنیم.

از المپیاد خوندن و کنکور خوندنتون گفتید، از دانشگاهتون هم بگید. از درس خوندن تو دانشگاه و اینا.

خب فضای دانشگاه و درس خوندنش، اون فضایی که ما تو المپیاد داشتیم نبود؛ علتش این بود که ما یه سری رفیق بودیم که با هم درس می خوندیم، حالا جدا شده بودیم، پراکنده شده بودیم تو دانشگاه ها و از طرفی هم یه سری از دغدغه هامون کانون بود و خیلی کمتر حضورمون تو دانشگاه بود و اون رفیق های قبلی مون هم نبودند، با هم نبودیم و با هم درس نمی خواندیم، خب این یه مقداری اذیت می کرد. این تک درس خوندن برای خود من خیلی سخت بود

یعنی کسی که المپیاد خونده تو دانشگاهش تأثیر نداره؟

نه، خیلی تأثیر داره، خیلی کمکش می کنه، مثلآً من تا یه سال اول اصلاً درس نمی خوندم، از داشته های خودم استفاده می کردم، این یه نیروی محرکه ی اولیه است، ولی تا یه سال جلو میره، بعدش دوباره باید تقویت بشه، ولی تا یه سال تو دانشگاه تقریباً خیلی کمک می کنه؛ حداقل المپیاد فیزیک که این جوریه میدونم.

در آخر اگر توصیه ای دارید بفرمایید؟

توصیه اول اینکه سعی کنید آدمای جدی باشید، جدی از این بابت که روی کاری که شروع کردید ، اون کارو با جدیت انجام بدید. این تو همه ی بخش های زندگیتون تأثیر گذاره، اگر بالفرض شروع می کنید یه کتابو خوندن، جدی باشید که اون کتابو تا آخر تموم کنید. اگه المپیادو شروع کردید، دست و پا شکسته المپیاد نخونید، واقعاً المپیاد بخونید، وقت بذارید، این جدی بودن تو کاره، حالا نمی دونم اگه به شما مسئولیت بوفه می دهند، جدی باشید و مسئول بوفه ی خوبی باشید. مثلاً ما اون زمان مسئول نوار خونه بودیم؛ اگه تو خونه اید و خونواده ازتون یه چیزی می خواد، جدی باشید؛ این جدی بودن خیلی کمک می کنه بهتون تو زندگی.

دومین مسئله این که دنبال این باشید که برای خودتون هدف داشته باشید، یعنی اگه الان هدف ندارید راجع بهش فکر کنید، مثلاً اینکه آقا هدف من از درس خوندن این میشه نمی گم از اون اول مثلاً هدفتون این جوری باشه که هدف وقتی گفتم “رضای خدا”، خب این رضای خدا واقعاً هدف همه چیز هست ولی یه جوری باشه که واقعاً بهش رسیدید، واقعاً این جوریه، هدف رضای خداست. اگه واقعاً هدف رضای خداست، پس چرا این جوری درس می خونید؟! هدف یه سؤال باشه که همیشه دنبال این باشید که جواب بدید، هدف رو باید تو زندگی کردنتون به دست بیارید، هدف این نیست که بریم تو یه کلاس، بگیم بالفرض هدف اینه که شما از این نقطه برسید به اون نقطه تموم شه و بره، خب دیگه، شما هم آدمای با هدفی شدید. این جوری نیست، هدف اون چیزیه که چالش ذهنتونه، دغدغه ی ذهنتونه. تو زندگیتون دنبال چه دغدغه ای هستید که شما رو به حرکت وا میداره، مثلاً نمی دونم پول خیلیا رو خیلی خوب به حرکت در میاره، مثلاً فلان کار، پولش خوبه، آدمو به حرکت در میاره؛ خب اون دغدغه ای که شما رو به حرکت وا میداره میشه هدف زندگیتون، اگه دغدغه پوله، واقعاً پول هدف زندگیتونه، خودتونو گول نزنید که هدف من، خدا و پیغمبر و از این جور حرفا، اگر هدف زندگیمون مثلاً جلب رضایت پدر و مادره مثلاً یکی براش خوشحالی پدر و مادر واقعاً این قدر مهمه که درسشو داره واسه ی اونا می خونه، دغدغه شه، تو ذهنشه، اون میشه هدف زندگیش، دنبال این باشید که یه دغدغه ی خیلی سطح بالا تو زندگیتون پیدا کنید که انگیزه تون باشه تو کارا، آدما انگیزه تو کارا خیلی مهمه، انگیزه داشته باشند تو کارشون، آدمایی که با انگیزه اند، زود به هدف می رسند، سعی کنید تو زندگی برای خودتون هدف ایجاد کنید، حالا نمی دونم بعضیاش ایجاد کردنیه، بعضیاشم باید از خدا بخواهیم.

مطلب سوم این که قدر پدر و مادرتونو بدونید یعنی زحمات پدر و مادر سعی کنید، احترام پدر و مادرتونو خیلی داشته باشید، یعنی واقعاً دعاشون واقعاً تأثیر گذاره، اینو تو زندگی شخصی خودم دیدم، تو زندگی آدماهای مختلف هم دیدم، یعنی پدر و مادرتون ازتون راضی باشه خیلی تو زندگی تون تأثیر داره، به خیلی از نقاط بالا می رسید. پدر و مادرتونو سعی کنید راضی نگه داشته باشید.

بازم ممنون از اینکه قبول زحمت کردید.

خواهش می کنم، خسته نباشید اینجا نشستید به حرفام گوش دادید.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*