شنبه, ۲۹, دی ۱۳۹۷

بچه ها باید کار را تمام کنیم شاید …..

بسم الله الرحمن الرحیم

چگونگی شهادت

شهید حسن زمانی ، همانگونه که اشارت رفت ، دل در گرو محبت دوست نهاد و به آرزوی دیرینه اش رسید و در ۸ اسفند ماه ۱۳۶۲ در عملیات حماسی خیبر ، در ((جزیره مجنون )) به درجه رفیع شهادت نائل آمد یکی از همرزمانش از آن لحظه تعریف می کند:لحظاتی بعد پل را به سمت جلو انتقال دادیم . وقتی بر گشتیم حسن در گوشه ای آرام خوابیده بود!

با تعجب به سراغ او رفتیم . کسی که از کوههای سر به فلک کشیده غرب تا دشت های سوزان جنوب لحظه ای آرامش نداشت . وبه دنبال ادای تکلیف بود حالا آرام خوابیده بود! پاتک عراقی ها شدید تر شده بود . آنها تا چند قدمی ما رسیده بودند.

سردار شهید حسن زمانی آرزو داشت گمنام بماند.خدا هم آرزویش را در جزایر مجنون برآورده کرد.

شهید حسن زمانی از ۸اسفند ۶۲ شیدای مجنون شد ودر آنجا ماند .۷ماه بعد محمد رضا تنهاپسر او به دنیا آمد.

خواب پدر شهید

«شهید حسن آقا زمانی پدری داشتند فوق العاده مومن ، شب عملیات خیبر از خواب بیدار میشود و میگوید که حسن را دیدم روی یک پل که گلوله ای به مغزش اصابت کرد و داخل آب افتاد.

کسی چه میدانست فردا عملیات است ؟ هر کسی تعبیر خواب کرد که اگر ببینی کسی از دنیا رفته عمرش زیاد میشود و …

اما آمیرزا حسین پدر حسن آقا با اطمینان گفت که حسن شهید شد و دقیقا همینطور شد اما از طرفی من نمیداستم که حسن آقا آرزو داشته از بدنش هیچ چیز باقی نماند چون قصد داشتم دعا کنم پیکر حسن آقا هم این بار بیاید که یکباره خاطره همرزمش را در این خواندم که : دوست دارم هیچ چیز از بدنم باقی نماند.
ثمره زندگی شهید حسن آقا ،آقا رضاست که جوانی بسیار مومن و متعهد است و چند سال پیش هم ازدواج کرد.»

راوی :مهدی جلالی

آرام خوابیده

با آغاز عملیات آبی ـ خاکی خیبر، شهید همت فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) طی چند مرحله نبرد سخت همراه گردان‌های خط شکن خود، محور طلائیه را مورد هجوم قرار داد اما هر بار با مشکلاتی روبرو می‌شد با این حال سختی‌ها و مشکلات او را از پای ننشاند.

با تمام تلاش‌هایی که گردان‌های لشکر ۲۷ در محور طلائیه داشتند با دژ مستحکمی مواجه می‌شدند و پیچیدگی عملیات با موانعی که دشمن به کار برده بود، بیشتر می‌شد و همین آتش‌ها شهادت بسیاری از رزمندگان و فرماندهان را در پی داشت.

وقتی از میدان مین عبور کردیم، برادر حسن زمانی؛ فرمانده گردان ما، دو دسته از نیروها را به دو طرف فرستاد تا آنان نیروهای دشمن را مشغول کنند و ما هم با استفاده از این موقعیت، همراه خود ایشان از روبه‌رو، پل را به کانال برسانیم. همان‌طور که داشتیم پل را حرکت می‌دادیم، یکی‌یکی بچه‌ها روی زمین می‌افتادند و شهید می‌شدند. در همین حین، بی‌سیم‌چی برادر زمانی هم شهید شد. آمدیم بی‌سیم را برداریم، که یک تیر وسط بی‌سیم خورد و آن را هم از کار انداخت.

حیران مانده بودیم که چه کنیم؟ دیگر تقریباً به کانال رسیده بودیم. برادر زمانی به من گفت:‌ جواد؛ با بچه‌ها سریع بروید و پل را داخل کانال بیندازید.

به هر مصیبتی بود، پل را روی آن کانال سی‌متری انداختیم؛ اما دیدیم پل کوتاه است و وقتی آن را داخل کانال انداختیم، تقریباً‌ روی آب شناور شد. با سرعت به عقب بازگشتم، تا برادر زمانی را در جریان امر قرار بدهم. منتها هر چه گشتم، او را پیدا نکردم.

یکی از بچه‌ها گفت: اگر دنبال برادر زمانی می‌گردی، این جاست. به طرفش رفتم و دیدم آرام خوابیده است شهید شده بود. زدم توی سرم؛ ولی خیلی زود متوجه شدم که این‌جا، جای این کارها نیست این بود که عملیات را ادامه دادیم ولی به دلیل وجود موانع زیاد، هر چه می‌زدیم به در بسته می‌خورد.

راوی :جواد نوروزبیگی

منبع: پایگاه اطلاع رسانی فرهنگ ایثار و شهادت (نوید شاهد)

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.